دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

نوشتن وسیله ای کارآمد برای تخلیه هیجانات و احساسات فردی است. من نیز از نظر تیپ شخصیتی ، فردی برونگرا و هیجانی هستم. همچنین علاقه زیادی به موضوعات خارج از روانشناسی هم دارم. اینجا را برای نوشته های شخصی ام و تحلیه افکار و هیجانی ام قرار دادم. سالها پیش بزرگی به من گفت: نه خودت را جدی بگیر و نه زندگی را. شما هم اگر اینجا را خواندید نه نوشته های من را جدی بگیرید و نه زندگی شخصی ام را. اگر مایل به خواندن نوشته های علمی و روانشناختی بنده بودید، به سایت مرکز به ادرس DrRavanshenas.com و یا روزنامه آرمان امروز صفحه شانزدهم سر بزنید.

آخرین نظرات

۴۲ مطلب با موضوع «روانکاوی روزمرگی ها» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
این خونمون رو خیلی دوست دارم. نقلی و کوچولو و جمع و جوره. نه ما به کسی کاری داریم و نه کسی به ما. این بارانا هم که حسابی با حیاط خلوت حال میکنه. چپ میره ، راست میاد میره توی حیاط خلوت یک کش و قوسی میره و برمیگرده. هر چی ام میگم با اون پاهای کثیف نرو روی مبل که گوش نمیده. بگذریم. میخواستم ی چیز دیگه بگم.
وقتی در حیاط ( شایدم حیات) خلوت یا پنجره آشپزخونه رو باز میکنم یک صدای بسیار ناراحت کننده اکثر اوقات میشنوم. این خونه پشتی ما یک خانواده هستن که خیلی ناآروم و پر تشنج هستن. مدام دعوا دارن. یعنی یک چیزی میگم یک چیزی میشنوید. فوش های رنگی زیاد روانه هم میکنن و خیلی سطح تنش در روابطشون بالاست. اما این موضوع اصلاً منو ناراحت نمیکنه. چون فکر میکنم اونها انتخاب کردن که در تشنج زندگی کنن. خوب میتونن برن پیش مشاور و روی مشکلاتشون کار کنن.
اما چیزی که ناراحتم میکنه یک دختر بچه 4 یا 5 ساله ای هست که مدام مورد آزار و اذیت اینها قرار میگیره. به خدا دلم ریش میشه. تا حالا چند بار خواستم برم یک صحبتی باهاشون بکنم بگم به این بچه رحم کنید. هی میگم آخه به تو چه؟ تو اصلاحگر جهانی؟ اگر رفتن گفتن به تو چه چیکار میخوای بکنی. دوباره با خودم فکر کردم زنگ بزنم بهزیستی و طلب کمک کنم. بعد گفتم آخه بهزیستی چیکار میکنه؟ بعدم بهزیستی بیادف بعد که رفت اینها پوست بچه رو میکنن.
باورتون نمیشه . امروز بچه داشت گریه میکرد. با یک صدای ناراحت کننده. التماس میکرد که مامان میترسم در رو باز کن. هیچکس خریدار التماس هاش نبود.
چند روز پیشم میگفت مامان تو رو خدا با من حرف بزن!
اینا رو که میشنوم خیلی ناراحت میشم. اکثر کسانی که میان مرکز مشاوره از همین خانواده های آسیب دیده اومدن. آخه چرا ما توی خونه هامون صد جور کتاب بدرد بخور پیدا میشه ولی دو تا سی در فرزند پروری پیدا نمیشه؟ چرا بعضی ها که تعدادشون کم هم نیست فکر میکنن بچه داری تنها یعنی سکس و زایش !!!
کاشکی ادم ها یک دکمه داشتن که وقتی صلاحیت بچه داری رو ندارن اون دکمه رو میزدی و دیگه باردار نمیشدن و باردار نمیکردن.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
حدود سه ماه است که به دنبال یک ساختمان مناسب برای زدن کلینیک می گردم. اگر راستش را بخواهید پوستم کنده شده. اینقدر در این املاکی ها و ساختمان های خیابان شریعتی و ونک و جردن و نیاوران بالا و پایین رفتم که دیگه پا برام نمانده.
دیگه تقریباً تمام املاکی های منطقه میشناسنم.
اما سخت ترین بخش زندگی این روزها ، همین املاکی ها و وعده ها و دروغ هایشان هست. البته نمی گم تمام املاکی ها آدم بدی هستند. شاید یکی دو تا خوب هم داشته باشند.
ولی امان از دروغ ها و چاخان ها و بازیهای روانی اینها. بزارید بگم دیروز چی شد.
دیروز یکی از املاکی ها زنگ زد و گفت که یک ملک عالی داره. گفت نوسازه و طبقه اول ، شش تا هم اتاق واقعی داره. از اینها گذشته ، آنتیک تر از این پیدا نمیشه. صاحب ملکشم یک دکتره مثل خودتون. خارج زندگی میکنه. سالی یک بار میاد قرار داد رو تمدید میکنه و میره. اصلاً خدا این رو جلوی پات گذاشته. قسم و آیه که شما برو ببین، نخواستی و نپسندیدی هر چیزی که خواستی به من بگو! 
رفتم به آدرس مورد نظر. کمی گشتم تا پیدا کنم. آخه قرار بود بر خیابان اصلی باشه ولی داخل یک کوچه بود و دو پلاک با خیابان اصلی فاصله داشت. با خودم گفتم عیب نداره. پارک کردم و رفتم داخل کوچه که دیدم یک ملک قدیمی هستش. یکم عصبانی شدم. آخه قرار بود نوساز و در خیابان اصلی باشه. با خودم گفتم ببین الکی تا اینجا اومدم. بازم گفتم حالا که تا اینجا اومدم بزار ببینم داخلشو. رفتم به میوه فروشی سر خیابان و گفتم که از طرف فلانی اومدم و قراره کلید را برای بازدید از شما بگیرم. گفت همین ملک پلاک 4 که طبقه سومه!!!!
گفتم مگه طبقه سومه؟ به من گفته بودن طبقه اول هستش. گفت نه جوان، طبقه سومه ، اشتباه گفته. گفتم خیلی خوب بریم ببینیم. همینجوری که با حاج آقای میوه فروش که ته ریش سفیدی به چهره داشت و یک تسبیح درشت عقیق هم می چرخاند به سمت ساختمان می رفتم، گفتم: صاحب ملکش آدم خوبیه؟ گفت: والا اگر از خودش بپرسی که میگه به کسی بدی نکرده و آدم خوبیه. انشالله با اما حسین همنشین قیامت باشه! گفتم میشناسیدش؟ گفت آره بابا داره میبره ملک رو نشونت بده دیگه!!!
چشمتان روز بد نبینه. از شدت بهت و تعجب داشتم بیهوش میشدم. گفتم مگه شمایی؟؟؟؟ گفت بله ، ایرادی داره. گفتم نه والا به من گفتن شما خارج هستید. گفت آره خارج بودم همین چند روز پیش از زیارت متبرکه اومدم!!!
گفتم منظورم اون خارج نبود. خارج واقعی رو میگم. گفته بودن پزشک هستید و در خارج زندگی می کنید و ......
قهقه ای زد و گفت: این رضا چاخان ، املاکی فلان جا گفته. هه هه هه هه . گفتم حتماً ملک هم دو خواب بیشتر نداره؟ گفت نه سه خوابه!!!!


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
یکم اعتقادامتم با اکثریت مردم فاصله داره ولی ی وقتایی با خودم فکر میکنم که اگر قرار باشه در بهشت یا جهنم قرار بگیرم، کدام جایگاه برای من هست؟
امروز داشتم یکم یوتیوب گردی میکردم. برخوردم به ویدیوهای مایکل. همین مایکل جسون خودمون. 
داشتم فکر میکردم آخه کی دلش میاد این مایکل جکسون رو بندازه توی جهنم؟! هر چند من اگر خدا بودم ( که خیلی خوشحالم نیستم با این وضعیت جهان ) ، مایکل رو بهشتی میکردم. نه فقط بهشتی ها. بلکه ی پنت هوس بهش میدادم اون طبقه های بالا که حسابی حال کنه. ی سیستم صوتی خفن با ی نورپردازی درجه یک هم بهش اختصاص می دادم. با ی سری رقصنده حرفه ای و آموزش دیده!
ولی من که خدا نیستم.شاید تصمیم خدا با من متفاوت باشه و مایکل رو بخواد بفرسته جهنم. هر چند فکر نمیکنم دلش بیاد.
داشتم فکر میکردم اگر خدا بهم بگه آخرین خواسته است در روز قیامت چیه ، اول ی چیز میگم. میگم میشه خونمو بزاری کنار مایکل. حالا هر جا که میره. توی جهنم هم همسایه دیوار به دیوارش باشم راضی ام.
از صبح تا حالا صد بار این ویدیو رو دیدم. پیشنهاد میکنم شما هم ببینیدش . البته رکورد منو در افراط نزنید : 

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
چند روزی هست که خبر تجاوز یا تعرض یک ناظم مدرسه به چندین نوجوان در یک دبیرستان پسرانه خبرساز شده. اول اینکه واقعاً از تلگرام و اینستاگرام باید ممنون بود که چنین خبرهایی منتشر میشه و مسئولین بی مسئولیت رو مجبور میکنه که یک واکنش سطحی و مسخره نشون بدن! 
اما گذشته از این موضوع، چند بار باید از یک سوراخ گزیده بشیم؟ چند بار و چند تا از این مارها باید بچه ها و نسل ما را به انواع اختلالات جنسی و انحرافات جنسی دچار کنه تا درس عبرتی بشه؟ واقعاً حل این مسئله اینقدر سخته؟ نمیشه به جای این همه بودجه و مالیاتی که میره جای دیگه، یک بودجه ای اختصاص داد برای بررسی سلامت روان افرادی که در شغل تدریس مشغول هستند؟ نمیشه توی هر اداره استخدامی یکی دو تا روانشناس آشنا با تست های روانشناسی کذاشت که چنین مشکلی پیش نیاد؟ نمیشه یک روانشناس رو در مدرسه گذاشت که اینقدر ارتباط خوبی با نوجوان ها داشته باشه، که چنین مشکلاتی رو بیاد و درخواست کمک کنه؟
خیلی از کسانی که میشناسم ، اصلاً از دوران مدرسه خود خاطرات خوبی ندارن. خود من. یادمه معلم کلاس اول ابتدایی به دلیل اینکه درسم خوب نبود، بارها و بارها سرم داد زد و جلوی جمع تحقیرم کرد. همون معلم حتی یکبار از من نپرسید چرا اینقدر دیکته ات ضعیفه یا درسات رو نمینویسی؟ اگر حتی یکبار با لحنی مهربانانه و با یک والد حمایتگر ازم میپرسید، براش توضیح میدادم که مادرم مریضه و چقدر شرایط سختی رو در خانه دارم. 
بین خودمان بماند ولی بعدها که بزرگتر شدم، مدت ها به دنبال ترمیم اعتماد به نفسی بودم که در کلاس اول ابتدایی از دست دادم! به دنبال ترمیم تحقیر ها و توهین هایی که یک معلم 40 ساله جلوی چهل تا دانش آموز 7 ساله به من میکرد. من 7 سالم بود و تو 40 سالت. من سال اول مدرسه ام بود و تو سال بیستم تدریست!
ی وقتایی به خودم میگم برای یک حرکت نمادین و پس از سالها، برو از اون معلم شکایت کن. نه به خاطر تنبیه اون و یا واقعاً رسیدگی قانون. به خاطر اینکه توجه عده ای را جلب کنیم که چه بر سر این بچه ها می آید. 
ی چیز دیگه هم یادم اومد. یک معلم پرورشی داشتیم سال دوم راهنمایی. بچه ها رو بازجویی می کرد که کدومشون خودارضایی می کنند. 
آهان. ی خاطره دیگه هم یادم اومد. یک معلم هنر داشتیم همون سال دوم راهنمایی. ایشون خیلی شمایل مذهبی داشت. هزاران حدیث در مورد اینکه اگر کسی شهوترانی کند ( شهوترانی واژه ایشان بود. ما بهش میگیم غرایز طبیعی انسان سالم ) ، اجنه و ... به سراغ او خواهند اومد و او را شب ها ازیت می کنند!!! چه شب های استرس زایی رو طی کردم. چرا ؟ چون نوجوان بودم و چهارتا احساس و هیجان جنسی داشتم که نمیدونستم چیه و باید چجوری باهاش کنار بیام! ( بگذریم الانم خیلیا حتی در سنین میانسالی و کهنسالی هم نمیدونن چجوری باید باهاش کتار بیان ).
توی همون مدرسه یک معلم ورزش داشتیم که به اندام های جنسی بچه ها، به بهانه شوخی دست میزد! هر چند خوشحالم که من مصون بودم. البته دلیلیش زنگی خودم نبود. این بود که هیچ وقت با ورزش حال نمیکردم و معمولاً حضور نداشتم. ( این معلم رو آخر سال مدیر اخراج کرد ولی تا آخر سال توی مدرسه بود و کاراش رو هم انجام میداد )

نکته یک : حاضرم تمامی این موارد ذکر شده رو به طور قانونی اثبات کنم. مخصوصاً اون معلم ورزش دوم راهنمایی رو!
نکته دو: از همینجا آمادگی خودم رو برای گذاشتن کلاس مهارت حل مسئله برای مسئولین محترم و نیمه محترم و به ظاهر محترم اعلام میدارم.
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

گذشته حل شده

دیروز یک مراجع داشتم که میگفت من گذشته ام رو حل کردم و اومدم پیش شما تا برای ایندم برنامه بریزیم. گفتم خوب چطور گذشته ای داشته اید که به به تنهایی حلش کرده اید? میشه چند تا از اتفاقات سنگین گذشته که حالتون رو خراب کرده و حلش کردید?

شروع کرد به تعریف کردن گذشته اش و تا پایان جلسه گریه کرد. 

اخر جلسه گفتم، اگر میخوای ایندت رو بسازی باید اول گذشته حل نشده، رو درستش کنیم.

گفت من گذشته ام رو حاضر نیستم مرورش کنم، حلش کردم و دفنش کردم.

براش توضیح دادم وقتی اینقدر احساسات و هیجاناتت در مورد گذشته بهمت میریزه، پس چیزی حل نشده و این یک مکانیسم دفاعیه.

امیدوارم دوباره ببینمش. برخلاف چیزی که فکر میکنه، هیهیچ گذشته ای براش حل نشده.

یادمان باشد با دفن کردن چیزی حل نمی شود. 

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

بیخوابی و پشه

ی شبایی بی خوابی ببه سرم میزنه. مثل امشب. امشب که چه بگویم دیگر ساعت نزدیک پنج و نیم صبح هست. فردا خیلی روز شلوغیه. کلی کلینیک کار دارم. همه این ییخوابی برمیگرده به پشه! کلا ی ذره هم نمیشه ها ، ولی چنان نیش میزنه تا صبح میخاره. سر شبی دیدم یکم هوا خنک شده. گفتم هوای ازاد استنشاق بنمایم، نمیدونستم دو سه تا پشه تا صبح بهم گیر میدن.

البته این گوشی هم بی تقصیر نیست. دیشب یاسمن میگفت اونجا اکثرا موبایل هاشون رو بیرون اتاق خواب میزارن، میگفت تحقیقات میگه با غدد و میگرن و سرطان رابطه داره. گفتم یاسمن جان، این چیزا توی ایران اثر نداره. سالهاست داریم پارازیت و کربن دی اکسید میخوریم هیچیمون نشده. 

میرم بازم تلاش کنم تا بخوابم. دیگه نزدیک صبحه. فکر کنم پشه ها بیخیال بشن کم کم.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

مقاومت در برابر خواب

مادرم تعریف میکرد که وقتی چند سال داشتی، بزرگترین کابوس کودکی ات، خوابیدن بود. به محض اینکه میگفتیم بیا بخواب، فوری گریه میکردی و فرار میکردی تا مجبورت به خواب نکنیم. میگفت اگر میخواستیم تهدیدت کنیم که در برابر کار بدی تنبیه ات کنیم، میگفتیم اگر فلان کار را بکنی، باید بخوابی.

این موضوع خواب، هنوز هم برایم یک چالش هست. نمیدونم چرا ولی به محض اینکه یک شب وقت آزاد پیدا میکنم و یا فردا قرار نیست به کلینیک بروم، شروع میکنم به فرار از این خواب. انگار اصلا دوست ندارم هوشیاری بیداری رو از دست بدم و به خواب بروم. هر سری هم فعالیتی جور میکنم. یا در ویکی پدیا شروع به جستجو میکنم یا مشغول نوشتن کتاب و خوندن مقاله میشوم. اگر هم هیچکدام از این کارها را انجام ندهم، پرونده ها رو مرتب میکنم. خلاصه اینکه هر کاری رو میکنم تا نخوابم. 

به هر حال، هر کسی مرضی لاعلاج دارد، منم مرضم دشمنی با خواب است. البته اصلا هم نمیدونم چرا ? فقط میدونم بیخوابی و به هم ریختن ساعت بیولوژیک ردن، برابرای سیستم اعصاب مرکزی و حافظه، خیلی اسیب زاست. منم حالا حالاها با ااین مغز و حافظه کارها دارم.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
همیشه ی ارتباط صمیمی با انیمیشن ها داشتم. حتی اگر اغراق نکرده باشم، میتونم بگم انیمیشن رو بیشتر از فیلم های سینمایی دوست دارم. معمولاً هم تمام اونها رو میبینم و نمیزارم چیزی از دستم در بره. ی جورایی کودک درونم با کارتون رابطه خوبی داره.
امشب فرصتی شد تا انیمیشن COCO رو ببینم. انیمیشن قشنگی هست. گویا اسکار هم برده و جوایز بین المللی زیادی هم نصیبش شده.  داستان بیشتر پیرامون تعصب های خانوادگی و آنچه ممکنه بر سر استعدادهای کودکان بیاورد. البته داستان بیشتر مفهومی مثبت داره. مفهومی عمیق و دوست داشتنی در مورد خانواده. شاید مهم ترین مفهوم دنیا همین خانواده باشد که خیلی ها از داشتن آن ، و یا داشتن نوع خوب آن محروم هستند.
بچه که بودم فیلم پدر خوانده رو خیلی دوست داشتم و بارها و بارها اون رو تماشا کردم. اگر بگم بیشتر از بیست بار، غلو نکردم. توی اون فیلم هم خانواده مفهوم بسیار پر رنگی داشت. 
هر چه هست و نیست، داشتن ی خانواده سالم و پر نشاط، در سلامت روان ما نقش بسیار پر رنگی دارد. خانواده ای که اگر نباشد، و یا اگر نوع مناسب آن نباشد، لازم است در سنین نوجوانی و بزرگسالی، سالیان درازی را صرف اصلاح ناهنجاری هایی کنیم که با داشتن یک خانواده متحد، سالم و با نشاط از دست داده ایم. 
به هر حال، اگر فرصتی در بین دغدغه های زندگی پیدا کردید، انیمیشن کوکو را ببینید و یادی از فراموش شدگان دنیای مرگ کنید.
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۱
  • ۰

بدون تاریخ بدون امضا

امشب به تماشای فیلم بدون تاریخ، بدون امضا رفتم. یه فیلم خوب که با بازی فوق العاده نوید محمد زاده و فیلمنامه ای جذاب، ارزش جایزه های جشنواره فجر را داشت. 

ی جورایی علاقه قلبی به آقای نوید محمدزاده دارم. شاید به خاطر چهره مردی و شجاعی که دارد. همین چند وقت پیش هم، که زلزله کرمانشاه رخ داد، نوید پیش قدم شد. در واقع جایی ک امیدی به حکومت و دولت نبود، ایشان و زیباکلام ها پا پیش گذاشتند.

راستی، فیلم را در سالن سینمایی باغ کتاب دیدیم. سالن خوب و مجهزی بود. هر چند از آقای قالیباف دل خوشی ندارم، اما به عنوان شهردار تهران و گذشته از حرف و حدیث های مرتبط با اختلاس ایشان، مجموعه خوبی را ساخته اند. 

اگر در این یکی دو روز تعطیلی وقت کردید، سری ب باغ کتاب و جذابیت هایش بزنید.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

چند روزی است که در فضای مجازی و خبری کشور، صحبت از فیلترینگ تلگرام می شود. هر چند امیدهای واهی زیادی به خود می دهم که اینها شایعه است و فیلترینگ اتفاق نخواهد افتاد. اما در دلم می دانم که اینقدر تصمیم گیری های اشتباه را شاهد بوده ام، که فیلترینگ تلگرام هم احتمالا یکی از آنهاست.

آقای محترم، نگاهی به وضعیت حجاب بیاندازید. نمیبینید هر چه محدود تر شود، بیشتر گسترش پیدا می کند. نمیبینید کتابهای ممنوعه را با چه تیراژ بالایی و به صورت افست در میدان انقلاب می فروشند? نمیبینید ممنوعیت ماهواره نتوانست دردی از صدا و سیمای نامناسب دوا کند? نمیبینید که کانال تلگرام بی بی سی دو میلیون عضو دارد و کانال تلگرام شبکه خبر تنها هفتاد هزار تا???

این همه "چیز" هست که باید ببینید و نمیبینید.

نکن آقا جان.

 این تلگرام را فیلتر نکن. 

به ما جوانها رحم نمی کنید، به آینده خودتان رحم کنید.


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
عید و تعطیلات نوروزی زمان مناسبی برای دیدن فیلم ها و سریالهای مطرح جهان است. که به طبع در راس آنها فیلم ها و سریالهای آمریکای جهانخوار و ستمگر قرار داره. سریال فارگو را یک سال پیش دیده بودم. البته فصل یک و دو آن را. اما از آنجایی که فصل یک بسیار جذاب و دیدنی و فصل دو افت در فضای دیگری تهیه شده بود، چندان خوشم نیامد و لذتم را در دوباره دیدن همان فصل یک جمع کردم و سراغ فصل سوم نرفتم. اما دو روز پیش وسوسه شدم و در یک طرح ضربتی بیست و چهارساعته، کل سریال را تماشا کردم. 
انصافاً سریال خوبی است. علی الخصوص اینکه کارگردان مدعی است اتفاقات فیلم واقعی است. هر چند غلو های محسوسی هم در این جریان وجود دارد. اما به هر حال به نظر می رسد این سریال را باید دید. 
از نظر روانشناسی، شخصیت های وسواسی ، ضد اجتماعی و منفعل پرخشگر را می توان مشاهده کرد. همچنین فیلم با مفاهیمی چون عدالت، خشم، حسرت، انسانیت، سواستفاده و ... به خوبی ارتباط برقرار می کند.
گذشته از مفاهیم و روانشناسی فیلم، چیزی که بسیار ذهنم را درگیر کرد یک مفهوم انتزاعی است. عدالت!. از ابتدایی که انسان دو پا جنگل را ترک کرد و به نوعی تبدیل به نئاندرتال ها شد، به دنبال مفهوم عدالت بوده است. ( شایدم قبل تز ). اما به نظر می رسد در موضوع عدالت بسیار ناموفق بوده ایم. 
در فیلم فارگو ، بر خلاف بسیاری از فیلم های دیگر، متهم ردیف اول که گویا یک افسر بازپرس زمان نازی است، با پول بسیار زیادی از دست قانون و عدالت در می رود و الباقی افرادی که نقش های کمتری داشته اند، هر کدام به نوعی سرنوشت بدی را تجربه می کنند. داشتم فکر می کردم در دنیای واقعی هم تقریباً چنین است. مثلاً شما همین خاوری را ببینید. میلیاردها پول از کشور دزدید و به راحتی در کانادا زندگی می کند. 
تازه دکتر اوحدی میگفت توی یکی از مجله های آلمان عکس پسرش رو زدن به عنوان کارآفرین نمونه !
حتی اگر از حق نگذریم، بسیاری از اتفاقاتی که سبب پیوستن مردم به موج انقلاب 57 شد، همین مفهوم عدالت خواهی و بی عدالتی گریزی بود. هر چند آنچه در عمل می بینیم کاملاً متفاوت است. فعلاً که رانت و مقام و چهره ، جای عدالت و شایستگی را گرفته.
البته کار به اینجا هم ختم نشد و کلی در مورد رابطه عدالت و دین هم فکر کردم. به نظر می رسه بین این دو هم یک رابطه علت و معلولی وجود دارد. گویی اگر این نبود، دیگری پیدا نمی شد و یا خیلی زودتر از این قرن ها رخت بر می بست. مثلاً در کشورهایی که توانسته اند مفهوم عدالت را اجرا کنند می توانیم این را ببینیم. کشورهایی که در اجرای مفهوم عدالت موفق تر بوده اند، کمتر دین گرایی دارند. و برعکس کشورهای جهان سومی که نتوانستند قانون و عدالت را جاری کنند گویی گرایش به سمت دین و علی الخصوص روز قیامت بیشتر است.
نمی دانم. شاید عدالت تنها یک مفهوم انتزاعی و غیر قابل پیاده سازی باشد.
پیشنهاد می کنم فیلم فارگو را با نگرسی به عدالت و انتقام ببینید.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

توی کارم به شدت با یکسری چیزها مخالفم. هر چند بعضی ها ازش نتیجه گرفتن و میگیرن. اما ی جور تعصب خاصی در این بخش بی من حاکم هستش. یکی از این ها، " جملات انگیزشی " هست. 

معمولا اجازه تماس مراجع رو خارج از کلینیک نمیدم. اما خوب همیشه موردهای خاصی هستند که لازمه در دسترس باشی. مثل کسانی که خودکشی ممکنه بکنن و یا روحیه شکننده تر و حساس تری دارن. دیروز یکیشون پیام داده،

 آقا اجازه! ما حالمون خیلی خرابه نمیشه جمله انگیزشی برامون تلگرام کنید !!!!

اولش یکم حالم گرفته شد، آخه دارم به مراجعم یک سیستم عمیق خودشناسی کار میکنم. جمله انگیزشی کار روانشناس های زرد و روانشناس نماهاست آخه. ولی یکم با خودم فکر کردم. دیدم چیزی که حال دیگری رو خوب میکنه و بهش آسیب نمیزنه چرا که نه. با اندکی تامل و تعلل جملات انگیزشی ساختم و براشون فرستادم.

خلاصه اینکه هر چند راز و جملات انگیزشی و .... کارکرد عمقی ندارد اما در کوتاه مدت و مثلا در تعطیلات عید میتونه کمک کننده باشه.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
ی چند وقتی میشه زدم توی کار فیلم های قدیمی! آخه یکم خسته ام و از نظر روحی و روانی کمی افت کردم. راستش این روزها زیاد کار میکنم و احساس میکنم بهم فشار میاد. مخصوصاً آخر سال که میشه به جز مشکلات کاری و دیدن مراجعین، خرید و برنامه ریزی برای سال بعد و هزار تا کار دیگه هم دارم. برای همین یکم شب ها رو برای دیدن فیلم های قدیمی وقت گذاشتم.
حالا اگه میگید چرا فیلم های قدیمی، باید بگم خودمم نمیدونم! یعنی میدونما ولی ی جورایی خواست کودک درونمه. برام جالبه این همه شادی که توی فیلم های قبل از انقلاب بود، یهو با انقلاب 57 کجا گم و گور شد. تقریباً تمامی فیلم های قبل از انقلاب همراه با رقص و آواز بوده! 
ی جورایی انگار سینمای ما به سینمای بالیود و فیلم های هندی شبیه بوده. همه چی شاد، همه چی خوشحال، همه چی با سرانجام خوب! کلی موسیقی و رقص و ....
الان داشتم فیلم یوسف و زلیخا قبل از انقلاب رو میدیم، چقدر جنبه فان و آموزندگی داره. اونم با ی ذره بودجه. نه شهرک سینمایی ساختن براش و نه میلیاردها تومان بودجه دولتی !
همین فیلم جنگ قارون رو ببینید، چقدر مفهوم داره. گذشته از اون چقدر شادی داره.
البته منظور من این نیست که بگم کارهای قبل از انقلاب 57 بهتر بوده، منظورم این است که یک سینمای شاد را از دست دادیم و یک سینمای افسرده را به دست آوردیم.
حال و هوای سینمای قبل از انقلاب، بیشتر به درد مردم افسردگی این کشور میخوره!

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

امشب فیلم سینمایی خانه دختر را تماشا کردم. گذشته از مسائل فنی فیلم، و البته حاشیه های بسیار آن، موضوع مورد نقدی از فرهنگ را بررسی می کند. آن هم چیزی نیست جز گواهی مسخره ای به نام گواهی بکارت یا گواهی سلامت عروس. رسم و رسومی که برای دهها سال قبل بوده است و حتی مطرح کردن آن هم ناپسند است چه برسد به اینکه بخواهیم برگه ای به نام گواهی سلامت بکارت برای فردی صادر کنیم.

متاسفانه در بین فرهنگ ایران، رسم و رسوم غلط و نادرست کم نداریم که بدون شک یکی از شنیع ترین و زشت ترین این رسوم، گرفتن گواهی بکارت یا مسخره بازی به نام گواهی سلامت پزشکی عروس است. باورش هم برایم سخت است که یک مادر برای دخترش چنین چیزی را بگیرد و یا یک مادرشوهر برای عروسش چنین رسمی را طلب کند. به شخصه معتقدم افرادی که ارزش یک دختر خانوم را به یک تکه غشا پوستی می دانند، از تفکرات خرافاتی و مسخره ای پیروی می کنند.

دخترانی را می شناسم که همیشه نگران چنین مسائلی هستند. فکر می کنند اگر چند خودارضایی داشته اند، بکارت خود را از دست داده اند و شب و روز در کابوس شب زفاف و گواهی بکارت و چنین مسائل قرون وسطایی هستند.

آقای عزیز ، داماد محترم

این رسم زشت را پیروی نکن و ارزش مادر فرزندان و زن زندگی ات را به یک برگ کاغذ مسخره پزشکی نسپار.

امیدوارم این رسم زشت و تحجری هرگز در هیچ نقطه ای از این مملکت اجرا نشود. 

راستی، این فیلم با حاشیه های بسیاری همراه بوده تا جایی که میزان زیادی از آن ، به روایت برخی تا بیست دقیقه از آن حذف شده و داستان فیلم به طور کامل تغییر کرده است. از آنجایی که خطر لو رفتن فیلم وجود دارد آن را نقل نمی کنم اما همینقدر بگویم که متجاوز در فیلم بدون سانسور کسی نیست جز پدر دختر که در نسخه سانسور شده کلاً موضوع تغییر می کند.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
خسته نباشم.
روز کاری امروزم تموم شد.
برخلاف سنت های گذشته، امروز رو کار کردم و به تعطیلات نرفتم. یک مراجع داشتم که یک خانوم و آقایی بودن و برای دختر نوجوان خودشون مراجعه کرده بودن. آقا حسابی ادعا ! من کلاً خود فرزند پروری هستم و اصلاً من بچه داریم حرف نداره و ....
به نظر هم پدر مهربان و خوبی نیومد. برای همین گفتم خوب اگر اینقدر همه چیز رو به راهه پس چرا تشریف اوردید مرکز مشاوره ؟ چشمتون روز بد نبینه. انگار منتظر حرف من بود تا لیستی از خطاهای دخترش رو رو کنه. لیستی که تمامی نداشت. بعد که از تعریف هاش تموم شد، نطق کردن که خانوم دوست پسر داره و سیگار میکشه و یکی دو بارم خواسته فرار کنه و ....
گفتم شما که این همه از فضل و کمالات خودت گفتی، چرا دخترت اینجوری شد؟ گفت همش تقصیر مامانشه، اگر میزاشت با کمربند ادبش کنم که دیگه اینکارا رو نمیکرد. تا دو تا میزنم در گوشش ، میدوه و میاد گریه و زاری و نمیزاره آدمش کنم ......
بله! اینم یک سبک فرزند پروری ! 
برگشتنه داشتم فکر میکردم، همین که همچین بابایی آدم داشته باشه، از صد تا افسردگی و بزهکاری و اضطراب بدتره!



  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

راستش را بخواهید ، کار روانشناسی آنچنان که دیگران از بیرون می بینند آسان نیست. مردم با خودشان می گویند کاری نمی کند که، تنها یک ساعت حرف می زند و پول می گیرد. اما این تمام حقیقت نیست. کم نیستند روانشناسانی که پس از گذران سالها تحصیل در این رشته، در نهایت سر از بازار و کارهای دیگر در می آورند. این مجلات موفقیت و اراجیف شبه علمی هم که می بینید، کم و بیش ناشی از همین موضوع است. اما اگر علت را بخواهیم بررسی کنیم باید به مسائل ریزی دقت کنیم که از دید دیگران اصلاً قابل مشاهده نیست. یعنی تا روانشناس نشوی و در اتاق مشاوره و درمان قرار نگیری، این مسائل را نمی بینی. برای همین هم بسیاری از مراجعین و یا کسانی که از بیرون نظاره می کنند، آنها را نمی بینند و با مصائب و مشکلات کار مشاوره یا درمان بیگانه هستند.

راستش را بخواهید اگر عشق به این کار نبود، شاید دوام چندانی نمی اوردم. البته واژه عشق به روانشناسی برای من کم است. این دقیقاً چیزی است که تمام زندگی ام دنبالش بودم. بگذریم. 

 در روانشناسی و اتاق مشاوره، مردم لحظات خوبشان را با تو تقسیم نمی کنند. انها از سیاه ترین و تاریک ترین قسمت های زندگی و شخصیتشان می گویند. از طلاق، افسردگی، خودکشی، اعتیاد، تجاوز، خیانت، اضطراب ها و ..... و این یعنی انرژی منفی بسیار و تحلیل لحظه به لحظه روان درمانگر. بدتر از آن این است که بیشتر مردم به موقع هم مراجعه نمی کنند. در واقع وقتی مراجعه می کنند که " کارد به استخوان رسیده است " و یا به قول خودم، "عفونت روان و جسم" را با هم گرفته اند و حل مشکل، بسیار دشوارتر است.

راستش را بخواهید، کار روانشناسی فرسایش زیادی دارد و بسیاری از مسائل هست که واقعاً آزارت می دهد اما باید چشم ات را بر روی انها ببندی. البته این مهم گفته من نیست. اساتید بزرگواری که پیش از من در این وادی قدم گذاشته اند، بارها و بارها این نکته را ذکر کرده اند، یکی از اساتید خطاب به من می گفت : 

" یک روانشناس بزرگ ، هرگز نباید دلش به حال مردم و مراجعینش بسوزد. اگر بخواهی غم مردم را به خود راه دهی، دیر یا زود، خودت از پا در میایی و نیاز به یک درمانگر فوق العاده قدر خواهی داشت. علی الخصوص تو که خودت فنون را میدانی، پادزهر کار برایت سخت تر است و به راحتی اثر نمی کند. "

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

اخه عزیز دلم

قربون اون صورت پر ریش و پشمت برم

قربون اون جای مهر روی پیشونت بشم

آخه تاینی مویز رو چرا میبندی؟ این بنده خدا به شما چکار داشت؟ این همه سایت پورن فارسی هست ک کاریشون نداری! این همه مفسد اقتصادی و ژن خوب دارن اختلاص میکنن! آخه زورت به این تفریح من رسید!

آیا نمی اندیشی که نسل جوان یک جور دم شیر است؟ چرا با دم شیر بازی میکنی؟ این سایت بیجاره چه گناهی کرده بود که اینگونه میگیرید و میبندید و توی بوق و کرنا می کنید؟

چرا تاریخ رو نمیخونید؟

آیا خجالت نمی کشید؟

آیا عبرت نمی گیرید؟

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
میدونم یکم مسخره و غیر طبیعی میاد
ولی امروز داشتم با خودم فکر میکردم که اگر تنها یک آرزو بتونم در سال انجام بدم که مطمئن باشم محقق میشه، چه آرزویی می کردم؟
خیلی چیزا به ذهنم رسید. از آرزوها و رویاهای شخصی خودم تا بهبود وضع این مملکت ویرانه.
ولی راستش را بخواید خیلی نگران یک نفر هستم.
نگرانم اتفاقی براش بیوفته.
اگه دیگه نداشته باشیمش، 
کل ایران رخت مشکی می پوشه.
حتی قناری ها هم سکوت خواهند کرد.
خاک این مملکت هم پیر میشه.
من به امید آهنگ های جدیدت زندگی میکنم استاد.
صدای تو رو این کشور نیاز داره. 
نوای تو رو این نسل هرگز فراموش نمیکنه
آرزوی من زنده بودن شماست استاد.
سرطان در برابر عظمتت چیزی نیست......


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

امروز وقت دکتر تیروید داشتم. 

من که کلاً به سیستم درمانی کشور خوش بین نیستم. پیشنهاد میکنم شما هم نباشید. آخه چیزهایی دیدم و شنیدم که واقعاً باورش سخته !

 بگذریم.

وقت گرفتم. در حدود دو ساعت و چهل دقیقه در صف انتظار، منتظرانه نشسته بودم. تازه فهمیدم که می گویند منتظر بودن سخت است، یعنی چه. واقعاً انتظار کار سختی است. 

البته فکر نکنید که شلوغی بیمارستان به خاطر دکتر تیروید بود. آن هم نقش داشت. ولی محیط بسیار کوچک بیمارستان و همچنین بی نظمی محسوسی که در سیستم نوبت دهی و پذیرش وجود داشت، قابل توجه بود.

بگذریم.

بعد از یک ساعت انتظار، رفتم تا کمی قدم بزنم. وقتی برگشتم ،صف بسیار طولانی و شلوغی برای سوار شدن به آسانسور شکل گرفته بود. پیر مرد و پیر زن با ویلچر و عصا و واکر و دست به دیوار، منتظر آسانسور بودند. اینقدر صف طولانی بود که انگار غذای نذری امام حسین می دادند!

هر کسی در گوشه و کنار، غُر می زد و می نالید.

- یکی میگفت این چه آسانسوری هستش. همش شش نفر ظرفیت داره. آخه این بیمارستان و یک دونه آسانسور شش نفره ؟؟؟

- دو تا آسانسور دیگه هم اونور داره ولی یک ساله خاموشه. پول برق نمیدن که !!

- اصلن این ساختمون مسکونی بوده ! توی یک کوچه سه متری مگه میزارن بیمارستان بسازی!

- حداقل چهار تا کولر درست نمیزان از گرما و بوی عرق خفه نشیم!


پیر مردی گوژ پشت، که به سختی به واکرِ پلاستیکیِ درب و داغونش تکیه داده بود گفت : اگر همه با هم اعتراض کنیم، آسانسور را عوض می کنند!

از رنجوری و ضعیفی صدای پیرمرد، که در بین جمعیت گم شده بود، شرم کردم. 

نگاهی به پله های باریک و بلند راهرو انداختم. راه خودم را از بین جمعیت به سمت پله ها باز کردم. تصمیم گرفتم بجای استفاده از آسانسور، از پله ها استفاده کنم. 

و همینطور که از این پله های سیاه و تاریک رد می شدم . تا طبقه چهارم با خودم زمزمه می کردم : 

 اگر.

 همه.

 با هم.

 اعتراض کنیم!!!


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
 این پنجشنبه رفتم میدان انقلاب. چند تا کتاب خریدم. با خودم گفتم روانشناس جماعت باید آپدیت باشه!
طبق معمول کیسه پلاستیکی نگرفتم. به خودم بالیدم از اینکه من چقدر به فکر طبیعت هستم!
کتاب ها را انداختم روی صندلی شاگرد و استارت زدم.
بعد از ده دقیقه به چراغ قرمز نزدیکی میدان امام حسین رسیدم.
به محض ترمز زدن، چهار پنج تا دختر بچه و پسر بچه سراغ شیشه های ماشین اومدن و شروع کردند به تمیز کردن.
راستش را بخواهید، همیشه در این دو راهی احساس بدی رو تجربه میکنم. 
از طرفی پول دادن به کودکان کار سبب می شود که رفتارهای آنها تقویت شود و به جای رفتن سراغ دنیای کودکانه خود، بیشتر و بیشتر در سر چهارراهها باشند. پدران و مادران آنها هم یاد می گیرند که بچه های بیشتری زایمان کنند. و این یعنی ادامه پیدا کردن چرخه معیوب کودکان کار، تجاوز، کودک آزاری، بی مسئولیتی، مواد مخدر، اعتیاد و .....
از طرفی هم پول ندادن یک جور بی رحمی و احساس گناه را در من ایجاد می کند.
این موضوع کودکان کار و خیابان هم مشکلی شده. هم برای حکومت مردان حامی مستضعفین ! و هم برای یک روانشناس مصلح !
بگذریم.
ششه را پایین دادم و خواهش کردم که تمیز نکنند و توضیح دادم که پول همراهم نیست و هر چی دارم در کارت بانکی ام هست. و سعی کردم توضیح دهم که دروغ نمی گم و واقعاً پول نقد همراهم نیست.
 واقعاً هم همراهم نبود. دروغ چرا ، تا قبر آه آه آه آه !!!
اما کو گوش شنوا. شیشه ها را تمیز کردند و به سراغم آمدند:

عزیزم واقعاً پول خُرد ندارم. 
عمو یک چیزی بهمون بده.
نگاهی به این طرف و آن طرف انداختم. چیزی جز دستمال کاغذی، یک لیوان یکبار مصرف، موبایل،کیف مدارک و کیف کاری ام، نبود.توضیح دادم که واقعاً چیزی همراهم نیست. 
عمو، خوب از این کتاب ها که روی صندلی هست بده. 
اخه اینها کتابهای تخصصی هستش. در مورد افسردگیه. به درد شماها نمیخوره که.
یکی از بچه ها که چشمان درشت مشکی هم داشت پرسید، افسردگی چیه؟ 
گفتم : یکسری آدم ها همیشه ناراحت هستن و حال و حوصله هیچی و هیچکس رو ندارن. بهشون میگیم افسرده
گفت : داد هم میزنن؟
گفتم: یک وقتایی داد هم می زنن
گفت : مثل بابای من. همش میگه حوصله ندارم. مدام هم داد میزنه! فکر کنم از ایناس که بابای من داره!

به خودم آمدم که دیدم چراغ سبز شده و مردم عجول این شهر، دستشان را بر روی بوق ها فشار می دهند. نمی دانستم برم و یا صبر کنم تا دوباره چراغ قرمز شود.


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

شلوغی و بس

این روزا سرم خیلی شلوغه. خیلی ها. شبا زودتر از سه نمیخوابم. صبح ها هم زود بیدار میشم. 

دارم روی یک پروژه خیلی عالی کار میکنم. 

امیدوارم موفق بشم. 

بهش نیاز دارم.

ولی راستش رو بخواید خیلی دوست دارم یکی دو تا مطلب در مورد این اقای حجت نظری، ریاست کارخانه چسب هل بنویسم. 

این دیکتاتور کوچولو که پشت مباحث مذهبی مخفی شده است. 

باشد برای بد....

فقط ابراز همدردی میکنم برای کارکنان عزیز چسب هل.


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰



  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

چقدر جالبه که تعداد کانال های فال قهوه و ورق و طالع بینی و .... صدها برابر تعداد اعضا کانال های علمی هستش !!!


ملت خرافه پرست.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۱
  • ۰

عرب ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﻭ ﺑﺪ ﺧﻮﯼ ﻭ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﭼﻮ ﺑﺨﺖ ﻋﺮﺏ ﺑﺮ ﻋﺠﻢ ﭼﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﮔﺸﺖ
ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﺭﺳﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ
ﺗﻮ ﮔﻮﯾﯽ ﻧﺘﺎﺑﺪ ﺩﮔﺮ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻩ
ﺯ ﻣﯽ ﻧﺸﺌﻪ ﻭ ﻧﻐﻤﻪ ﺍﺯ ﭼﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺯ ﮔﻞ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻓﺖ
ﺍﺩﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺷﺪ ﻭﺑﺎﻝ
ﺑﻪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ
ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﯼ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻬﺮ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺷﻤﻨﯽ
ﮐﻨﻮﻥ ﺑﯽ ﻏﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﻣﯽ
ﮐﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻭﺍﯼ ﻧﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺰﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﺯﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻡ
ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺭﯾﻢ ﺟﺎﻡ
ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﯿﺎﻩ
ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺏ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻨﺎﻩ
ﭼﻮ ﺑﺎ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﻮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋﻤﺮ ﺷﻮﺩ
ﺯ ﺷﯿﺮ ﺷﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺳﻮﺳﻤﺎﺭ
ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭ
ﮐﻪ ﺗﺎﺝ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﺭﺯﻭ
ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ

ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ
ﮐﻨﺎﻡ ﭘﻠﻨﮕﺎﻥ ﻭ ﺷﯿﺮﺍﻥ ﺷﻮﺩ

ﻜﻴﻢ ﺍﺑﻮﺍﻟﻘﺎﺳﻢ ﻓﺮﺩﻭﺳﻲ

دهم اردیبهشت، روز ملی خلیج فارس مبارک.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

شیخ ابوالحسن خرقانی شبی در نماز بود.

آوازی شنید که هان! ابوالحسن،

خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند !؟

شیخ گفت: بار الها!

خواهی تا آنچه از کرم و رحمت تو می‌دانم و می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجودت نکند؟

آواز آمد: نه از تو، نه از من.

برگرفته از تزکیه الاولیا، عطار نیشابوری.

〰〰〰〰〰〰

✅  مطالب علمی و روانشناسی پیرامون "هنر زندگی" و پالایش شخصیت. 🙏

🆔 @HonareZendegiChannel

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

💎شازده کوچولو به سیاره دوم رفت...

 آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگے میکرد.

بعد از ملاقاتے کوتاه ,

 شازده کوچولو خواست

 که سیاره را ترک کند. 

اما فرمانروا که دلش میخواست

 او را نگه دارد گفت:

نرو, 

تورا وزیر دادگسترے میکنیم.

شازده کوچولو گفت:

 اینجا کسےنیست 

که من او را محاکمه کنم 

فروانروا گفت: 

خب,

 خودت را محاکمه کن!

 این سخت ترین کار دنیاست! 

اینکه بتونے درباره خودت

 قضاوت درستےداشته باشے

و عادلانه خودت رو محاکمه کنے...

〰〰〰〰〰〰

🌹لطفأ دوستان خودتان را به کانال هنر زندگی دعوت کنید🙏

🆔 @HonareZendegiChannel

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

همواره در ذهن خود به این اندیشیده ام که اگر در روزگاری به بازدید موزه های بزرگی چون لوور و یا موزه لندن بروم، شرمنده و شرمگین موزه های ایران خواهم بود. چرا که با فاصله سی دقیقه ای در تهران ( البته در ایام تعطیل ) می توان به یکی از کهن ترین موزه های ایران رسید. موزه ایران باستان در خیابان سی تیر دایر می باشد.

موره ایران باستان ، اولین موزه ای است که به دستور رضا شاه در سال 1316 خورشیدی افتتاح گردید. پیش از آن اشیای باستانی و تاریخی ایران در یکی از اتاق های مدرسه دارالفنون و یا ادارات مرتبط نگهداری می شد.

ساختمان موزه در دو سال و در برخی از منابع در چهار سال ساخته شد. سازنده موزه آقای آندره گدار بود. این آقای گدار فرانسوی دست بلندی در سازه های ایرانی و همینطور احیای هنر در ایران دارد. او یکی از افراد استخدام شده توسط دولت رضا شاه بود که به ساخت دانشکده هنر و معماری دانشگاه تهران، بنای یادبود حافظ، مدرسه ای در یزد، مرمت آثار باستانی، چاپ نشریه و ... در ایران پرداخت . ( برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد آندره گدار اینجا کلیک کنید. )

در نگاه اول به موزه ایران باستان، به یاد طاق کسری و یا ایوان مداین می افتیم. طاق کسری یکی از نمادهای قدرت و شکوه ساسانیان بود که در تیسفون، پایتخت ساسانیان ساخته شد. طاق کسری امروزی در عراق و در نزدیکی بغداد قرار دارد. هر چند ویرانه ای بیش از آن باقی نمانده است. اما به هر حال آندره گدار، موزه ایران باستان را با اقتباس هنری و معماری از همین بنا ساخته است. به نوعی که در نگاه اول شکوه و عظمت ایران باستان را به یاد بیننده و بازدید کننده می آورد. 

پیش از ورود به موزه لازم است برخی از اطلاعات تاریخی را بدانید و آن را با خود مرور کنید:

مادها ، سکاها: مادها را به نوعی می توان اولین اریایی هایی دانست که در دو طرف دریای کاسیپین ( دریای خزر امروزی ) ساکن شدند. سکاها هم افرادی کوچ نشین بودند که در سرزمین هایی که بعدها در زمان هخامنشیان ایران نامیده ایم، به زندگی و کوچ می پرداختند. در طبقه دوم موزه ایران باستان، بیشتر اشیایی که مشاهده خواهید کرد، ناشی از قوم های مادها، سکاها و یا پیش از آن بوده است. ( یعنی در بازه زمانی 5 هزار سال پیش از میلاد مسیح تا 500 سال پیش از میلاد مسیح ). به بیانی دیگر، تمامی اشیایی که در طبقه دوم موزه ایران باستان قرار دارد، به دوران قبل از هخامنشیان باز می گردد.

شاهنشاهی هخامنشی : در حدود 550 سال پیش از میلاد تا 350 سال پیش از میلاد هخامنشیان به اشفته بازار تقسیم کشور توسط قوم های کوچک پایان میدند و شاهنشاهی خود را پایه ریزی می کنند. غالبا اطلاعات در مورد هخامنشیان بسیار است. برای همین اضافه گویی نمی کنم ولی اگر اطلاعات بیشتری نیاز دارید به این لینک مراجعه بفرمایید. هخامنشیان سرانجام به دست اسکندر مقدونی سرنگون می شوند. در طبقه اول ضلع شرقی موزه ایران باستان جام ریون ، پرچم هخامنشیان بر روی سفال، سر ستون تخت جمشید و ... را می توانید مشاهده کنید. غالب اشیا و اقلام این بخش موزه مرتبط با دوران هخامنشیان است.

سلوکیان : پس از سقوط هخامنشیان، قلمرو ایرانیان به دست اسکندر می افتد. و به نوعی می توان ایران را مستعمره یونانیان دانست. پس از مرگ اسکندر،  در بین سرداران باقی مانده یونانی، نبردهایی برای تقسیم اراضی کسب شده توسط اسکندر شروع می شود و سرانجام  قلمرو او در بین سردارانش تقسیم می شود. سرداری که ایران را به ارث می برد سلوکوس اول نام داشته است که در اصل یونانی بوده و حکومت سلوکیان را پایه ریزی می کند. این دوران در حدود 330 سال پیش از میلاد تا  50 سال پیش از میلاد مسیح به طول می انجامد. در موزه ایران باستان می توانید مجسمه های خدایان یونان را مانند زئوس، هرمس، و ... را  بر روی مفرغ و یا سفال مشاهده کنید. برخی از کتیبه های اکتشاف شده به خط و زبان یونانی می باشد که نشانگر نفوذ فرهنگ و معماری و زبان یونانیان در این 200 سال است. در این دوران چند خدایی در ایران به وجود آمد که می توان در معماری و خط نوشته های کشف شده از شوش آنها را مشاهده کرد. این آثار غالباً در بخش غربی طبقه اول موزه چیده شده است.

شاهنشاهی اشکانیان و یا امپراتوری پارت ها : این امپراتوری از حدود 250 سال پیش از میلاد تا حدود 250 سال پس از میلاد در ایران قدرت داشتند. اگر دقت کرده باشید، بخشی از این زمان بندی با سلوکیان تداخل دارد. این بدین خاطر است که ایران یک پارچگی خود را از دست داده بود و در بخش هایی از کشور، اشکانیان حکمرانی هایی داشتند. به هر حال، نام دیگر اشکانیان در خارج از ایران به نام امپراتوری پارت ها شناخته می شوند. شاهان اشکانی در حدود 450 سال بر ایران حکومت کردند و سرانجام توسط مشکلات داخلی تضعیف و به تدریج توسط ساسانیان سرنگون شدند. در موره ایران باستان و در طبقه اول می توانید مجسمه مفرغی "سورنا" سردار ایرانی زمان اشکانیان ( پارت ها ) را مشاهده کنید. همچنین اولین باتری جهان توسط ایرانیان در دوره اشکانی ساخته شده است که در موره لندن نگهداری می شود. این باتری سبب گمانه زنی های بسیاری در مورد حضور موجودات فضایی در گذشته بر روی کره زمین شد. برای کسب اطلاعات بیشتر پیرامون پارت ها و یا اشکانیان به این صفحه مراجعه کنید.

شاهنشاهی ساسانیان : ساسانیان آخرین سلسه ای بودند که پیش از هجوم اعراب به ایران، بر مسند قدرت نشستند و به نوعی تاریخ ایران با هجوم وحشیانه و وقیحانه اعراب به ایران به اتمام می رسد. پایتخت ساسانیان، شهر تیسفون است که دیوان مداین نیز در آن وجود دارد. ( بنای موزه با اقتباس هنری از دیوان مداین ساخته شده است. ) دین ساسانیان زرتشتی و کتاب مقدس مورد پرستش آنها، اوستا بود. اعراب با حمله وحشیانه خود به ایران، یزدگرد سوم را به قتل می رسانند و این پایان سلسله های ایرانی پیش از اسلام می باشد. در موزه ایران باستان، اشیایی را نیز می توانید مربوط به این دوره مشاهده کنید. همچنین بر روی لوح سنگی واقع در ضلع غربی طبقه اول موزه، سوگند نامه ای به خط میخی به اورمزد را می توانید مشاهده کنید که نشان از یکتا پرستی ایرانیان پیش از هجوم اعراب به ایران را نقل می کند و قسم و ستایش به اورمزد را در ایران کهن نشان می دهد.

با توجه به این اطلاعات تاریخی شاید بسیار بهتر بتوان به موزه نگاه کرد و آثار و نشانه های گذشته را مشاهده کرد. در بسیاری از خط نوشته های موزه که به خط میخی و یا نوشته های هیروگلیف می باشد، می توان پرستش خدایان گوناگون و جنگی که در بین ادیان ، حتی در روزگاران کهن هم وجود داشته است را دریافت. 

برای بازدید بهتر از موزه، ابتدا طبقه دوم و سپس طبقه اول ضلع شرقی، و در نهایت ضلع غربی طبقه اول را مشاهده کنید. همچنین پیشنهاد می کنم در حین بازدید از موزه به اینترنت متصل باشید و با استفاده از گوگل و ویکی پدیا، اطلاعات کامل تری را کسب کنید.


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

اولین بار روزنامه "شرق" بود که بیش از ده سال پیش توجه افکار عمومی را به کشتار وسیع ماهی قرمزها در ایام عید معطوف کرد و کوشید نشان دهد که در ورای ظاهر زیبای این "رفقای کوچولوی عید" صنعتی بی‌ضابطه در حال گسترش است که ارزش این جانداران را در حد یک شی تنزل داده است.


ماهی قرمز نخرید

نمایی از هزاران ماهی قرمز مرده و رها شده در نزدیکی میدان تره بار تهران

واقعیت این است که ماهی قرمز شیء نیست. بر خلاف تصور رایج، ماهی قرمز حداقل سه ماه حافظه و قابلیت قدرتمندی برای تشخیص رنگ و اندازه و شکل دارد. این ماهی‌ها مهارت‌های خوب برای یادگیری دارند. تحقیقات نشان می‌دهد گونه ماهی قرمز قادر به تشخیص آدم‌ها از یکدیگر هستند و برای همین واکنش‌های متفاوتی نسبت به صاحب خود در اکواریوم نشان می‌دهند تا یک غریبه.

اداره محیط زیست تهران روز پنجشنبه به ماهی فروشان میدان تره‌بار تهران هشدار داد که با "رهاسازی غیربهداشتی تلفات ماهی قرمز" برخورد خواهد شد.

منظور از تلفات در اینجا ده‌ها میلیون ماهی از بین رفته‌ای است که در جریان انتقال و فروش، در جوی و خیابان ریخته می‌شوند و صحنه‌های رقت‌انگیز و ناهمگون با حال و هوای عید خلق می‌کنند.

صنعتی بی ضابطه ولی سود آور

به درستی روشن نیست در مقابل هر ماهی که سالم یا ناسالم به مشتری فروخته می‌شود، چند ماهی دیگر تلف می‌شود. در نبود ضوابط انسانی، بهداشتی و زیست محیطی، سودآوری پرورش ماهی می‌تواند به چنین حجمی از تلفات توجیه اقتصادی بدهد.

بعضی از برآوردها نشان می‌دهد که تامین ماهی قرمز عید برای نزدیک به ۲۰ میلیون خانوار ایرانی می‌تواند دست‌کم چهاربرابر هزینه‌ها برای پرورش دهندگان سود داشته باشد.

نحوه نقل و انتقال ماهی‌ها -داخل سطل و تشت و کیسه پلاستیک- که با دست و کاسه و پرتاب آن‌ها به این سو و اون سو جابه‌جا می‌شوند، نشان می‌دهد نظارتی بر الزامات سالم نگه داشتن این ماهی‌ها وجود ندارد.

اکثر قریب به اتفاق ایرانیان ماهی قرمز خریده‌اند و مرگ زودرس این موجود را که طول عمر طبیعی آن به ۵۰ سال می‌رسد، شاهد بوده‌اند. با این حال بیشتر مردم راه و روش صحیح نگهداری از ماهی قرمز را نمی‌دانند و صرف زنده بودن آن را در داخل تنگی کوچک که آبش گه‌گاه با آب کلر دار لوله کشی تازه می‌شود، حمل بر داشتن اطلاعات و امکانات کافی می‌کنند.

اخلاق در برابر سنت

از زمانی که دلسوزان حقوق حیوانات "کمپین حذف ماهی قرمز از سفره هفت سین" را آغاز کردند بیشتر به جنبه اخلاقی موضوع پرداخته‌اند: این‌که بایسته نیست در جشنی که نماد طبیعت و زندگی و شادابی است از موجوداتی استفاده شود که با این وضعیت به نمادی از مرگ و آلودگی تبدیل شده‌اند.

اما موافقان از سنت حرف می‌زنند و این‌که ماهی قرمز همیشه در سفره هفت‌سین بوده است. نظریه‌ای که تاریخ‌دانان باید بررسی کنند.

جایگاه ماهی قرمز در تاریخ ایران هر چه باشد، شباهتی به شرایط امروزش ندارد. طبق آمارها سالانه ۱۲۰ میلیون ماهی قرمز بدون هیچ ضابطه‌ای وارد بازار می‌شوند و بیشتر آنها می‌میرند. گر نمی‌مردند هر سال اندکی از رونق این صنعت کم می‌شد.

افسانه رها سازی ماهی قرمز و زنده ماندن آن

خیلی‌ها رهاسازی ماهی را راهی صحیح برای حل مشکل می‌دانند. درباره اینکه آیا رهاسازی ماهی قرمز در طبیعت - آنگونه که برای خیلی‌ها بعد از سیزده بدر به یک رسم بدل شده- کار درستی است یا نه، یک نکته روشن است.

برای رهاسازی ماهی قرمز طوری که سالم بماند و رشد کند باید حوضچه‌ها و برکه‌های مخصوص ساخته شود. اما این‌ها هرگز نمی‌تواند جوابگوی انبوه ماهی قرمزهایی باشند که مردم هر سال رها می‌کنند.

برای خیلی از محیط‌ های زیستی جهان ماهی قرمز یک "گونه مهاجم" تلقی می‌شود. مطالعات نشان می‌دهد که ماهی قرمز اگر بتواند در طبیعت دوام بیارود به سرعت تکثیر می‌شود و کم کم می‌آموزد که از تخم گونه‌های نادر مثل سمندر تغذیه کند و خیلی سریع با به انقراض کشاندن گونه‌های دیگر به اکوسیستم طبیعت ضربه‌های جبران ناپذیر وارد کند.

در ایران نیز کارشناسان هر از گاهی از مردم می‌خواهند که اجازه ندهند این ماهی‌ها در محیط هایی مثل تالاب انزلی یا دریاچه هامون و نئور رشد کنند زیرا در رقابت برای فضا و غذا، گونه‌های طبیعی ایران را از بین خواهند برد.

متن بالا توسط سیاوش اردلان نگاشته شده است. همچنین می توانید متن کامل را در اینجا مطالعه کنید.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

چند روز پیش عکس پروفایل تلگرام خودم را به یک پوستر انگیزشی در راستای نخریدن ماهی قرمز تغییر دادم. یک فایل صوتی هم رکورد کردم و برای هر کسی که می تونستم فرستادم. سپس در وبلاگ، یک پست در مورد نخریدن ماهی قرمز نوشتم.

اما اتفاق عجیب این بود که این پیام و پوستر، و مخصوصاً فایل صوتی به طرز عجیب و چشم گیری دست به دست شد. عده ای موافق این حرکت بودند و عده ای مخالف. اما گذشته از تمام اینها، سوالات جالبی بود که در پیش روی ام قرار گرفت . برای همین تصمیم گرفتم موضوع را از زوایای دیگری نیز بررسی کنم. به هر حال ، اگر هنوز پست قبلی را در مورد نخریدن ماهی قرمز، نخوانده اید می توانید آن را اینجا مطالعه کنید.

به طور کلی دلایل بسیار زیادی برای نخریدن ماهی قرمز وجود دارد. سعی می کنم هر کدام را به طور خلاصه بیان کنم. همچنین در پست دیگری به برخی از سوالات رایجی که از خوانندگان وبلاگ و یا دوستانم رسید، پاسخ نسبی می دهم.


ماهی قرمز ، نماد سفره هفت سین ایرانی نیست.

در مورد اینکه ماهی قرمز چگونه نمادی است و از نظر تاریخی، در فرهنگ عیدانه ایرانی چه جایگاهی دارد، اختلاف نظر جدی حاکم است. 

عده ای معتقدند ماهی قرمز نماد سال نوی چینی می باشد و در حدود صد سال پیش به همراه چای چینی به ایران وارد شده است و اصالت ایرانی ندارد. 

عده ای دیگر معتقدند از آن جایی که ماهی قرمز در زبان عربی و فرهنگ عربی با نام "سمک ذهبی" شناخته می شود، به وسیله حرف اول سین آن، به سفره هفت سین ایرانی وارد شده است و به تدریج همانند قرآن در سفره های هفت سین جای باز کرده است.

 گروه دیگر معتقدند که در هیچ یک از نوروزنامه ها ، نقاشی ها و سفرنامه ها نامی از ماهی قرمز سفره هفت سین وجود ندارد. حتی در یکی از شاخص ترین آثار نقاشی به نام سفره هفت سین قاجاری که توسط کمال الملک نگاشته شده است و در موزه کاخ گلستان نگهداری می شود، تنگ ماهی در این نقاشی به چشم نمی خورد.

برای صحت و سقم این جریان در تحقیقات خودم، مصاحبه ای را با یکی از موبدان بلند پایه زرتشتی در اینترنت خوانده ام. ایشان تایید کرده بودند که کشتن حیوانات در فرهنگ و آیین زرتشتی و ایرانی جایی ندارد و از نحوه ورود این ماهی قرمز کوچولو به سفره هفت سین ایرانی اظهار بی اطلاع کرده بودند.


خریدن ماهی قرمز ممکن است به چرخه محیط زیست آسیب بزند.

بیشتر ماهی‌های خریداری شده برای سفره هفت‌سین، در همان یکی دو روز نخست می‌میرند. اما آن‌هایی که ندرتاً تا سیزده‌به‌در زنده می‌مانند، سرنوشت‌های متفاوتی خواهند داشت. در یکی از رایج‌ترین این سرنوشت‌ها، ماهی قرمز را در نزدیک‌ترین رودخانه یا برکه رها می‌کنند تا به زعم خودشان ماهی را آزاد کرده باشند. فارغ از اینکه این کار ممکن است به چرخه محیط زیست اسیب زده و دچار مشکلاتی در اکوسیستم گردد.


خرید ماهی قرمز ، غیر اخلاقی است.

یکی دیگر از دلایلی که برای نخریدن ماهی قرمز می توان شمرد، غیر اخلاقی بودن آن است. ما در هنگام خرید ماهی قرمز به خوبی می دانیم که شرایط لازم و کافی را برای نگهداری از این زبان بسته کوچولو نداریم و بسیاری از آنها ظرف چند روز آینده می میرند. هر ماهی قرمز برای نگهداری به 76 لیتر آب سالم بدون کلر نیاز دارد. تنگ های تاریک و تنگ ما جای مناسبی برای نگهداری این ماهی ها نیست. همینطور می دانیم که این موجود در طبیعت بین 10 تا 50 سال می تواند عمر کند، این در حالی است که ما عمر این موجود زنده را به چند روز و یا در برخی مواقع به چند هفته تقلیل می دهیم.


تضاد با روحیه حیوان دوستی و طبیعت دوستی ایرانیان.

ایرانیان در سالهای دور، همراه و یاور حیوانات بوده اند. در بسیاری از کتاب های کهن ایرانی در مدح و ستایش حیوانات سخن رانده شده است. سفره هفت سین نیز در اصل نمادی از زایندگی و سرزندگی و همینطور پیوند انسان با طبیعت است.(بگذریم از آنچه پس از ورود اسلام به ایران در این باره رخ داد.) بسیاری از زرتشتیان گیاه خوار بوده اند و آزار حیوانات را جزو گناههای بزرگ می دانستند. کشتن هر ساله هفت میلیون ماهی برای چند روز شادی، نشانگر روحیه سازگار با طیعت ایرانی نیست.


افزایش خطر انقراض گونه های مشابه مانند ماهی های فایتر و سمندر لرستانی

متاسفانه بازاریان و سودجویان عرصه ماهی قرمز دست طمع خود را به طبیعت درازتر کرده اند و با وارد کردن برخی از موجودات دیگر مانند سمندر لرستانی ، لاک پشت، ماهی های فایتر و .... آیب خود را به طبیعت و محیط زیست گسترش داده ان. از آن بدتر آنکه برخی از گونه هایی که به فروش می رسد در حال انقراض هستند و این یعنی نابودی یک گونه جانوری برای تمام ابدیت. سمندر لرستانی یکی از این گونه هاست که به راحتی در بازار خرید و فروش می شود و ممکن است در معرض انقراض جدی قرار بگیرد.


غیر بهداشتی بودن خرید و فروش ماهی قرمز .

نگهداری ماهی قرمز در شرایط مناسب و بهداشتی صورت نمی گیرد. برخی از این ماهی ها به وضوح مریض هستند و بر روی پولک ها و باله های آنها تا شدگی و خمیدگی هایی وجود دارد. برخی از آنها آبشش های زخمی دارند و به طور کلی محیط هاید نگهداری آنها اصلاً بهداشتی نیست.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

هر ساله با نزدیک شدن به عید نوروز، بازار خرید و فروش ماهی قرمز سفره هفت سین رونق خاصی می گیرد. این در حالی است که ماهی قرمز سفره هفت سین در حدود صد سال است که به این رسم کهن ایرانی افزوده شده است. جالب است که بدانید، ماهی قرمز، نماد سال نو چینی می باشد و در اصل هیچگونه ارتباطی بین هفت سین ایرانی و ماهی قرمز وجود ندارد. چند سالی است که مردم چین، برای حفظ محیط زیست و بقای گونه اینگونه حیوانات، دیگر از این حیوان زنده استفاده نمی کنند. اما متاسفانه در ایران، موضوع دیگری رخ می دهد.

طبق اعلام مسئولان محیط زیست در سال 88، حدفاصل 15 اسفند تا 15 فروردین هر سال، پنج تا هفت میلیون ماهی قرمز در سفره های هفت سین ایرانیان می میرند. رقمی تکان دهنده که نشانگر حجم مرگ و میر بی دلیل این نوع آبزیان می باشد. آبزیانی که تنها برای یک زیبایی نسبی و برای چند روز، قربانی خوی شکارگری انسانها می شوند.

متوسط عمر هر ماهی قرمز در طبیعت در حدود 15 سال می باشد. این در حالی است که در برخی از مواقع و در شرایط ایده آل، هر ماهی قرمز می تواند تا 50 سال نیز زندگی کند. عمری که در سفره های هفت سین به کمتر از چند هفته و یا در برخی از مواقع، به کمتر از چند روز می رسد.

سفره هفت سین با سبزه و سین های دیگر خود، نوید سازگاری و بهزیستی انسان با طبیعت را می دهد، اما کشته شدن این حجم ماهی قرمز ، نشانگر بی توجهی برخی از خانواده های ایرانی به محیط زیست و همینطور بقای این گونه از حیوانات می باشد. متاسفانه بسیاری از ماهی هایی که به عنوان ماهی قرمز (Gold Fish)، ماهی های فایتر (fighter)، و یا سمندر لرستانی در بازار عرضه می شوند در محیط های بسیار نامناسب و متراکم و با شرایط بسیار غیر بهداشتی و فقط برای استفاده چند روزه پرورش پیدا می کنند، بسیاری از این ماهی ها در قسمت های آبشش خود لکه های بیمارگونه ای دارند، برخی از آنها رنگ پریده و برخی دیگر دارای باله های تا شده و یا ناقص می باشند. همچنین هر ماهی قرمز، به 76 لیتر آب سالم و بدون کلر احتیاج دارد، این در حالی است که برخی از ایرانیان، آنها را در تنگ های بسیار تیره و تنگ نگهداری می کنند.


لطفاً به حفظ و بقای محیط زیست پای بند باشیم، ماهی قرمز و هر موجود زنده را برای چند هفته سرگرمی و زیبایی کاذب نخریم ، سفره هفت سین ایرانی را با نماد چینی تزیین نکنیم و به حقوق حیوانات احترام بگزاریم.

در گسترش این نوشتار کوشا باشید.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
دوران کودکی و نوجوانی هر انسانی با دیگری متفاوت سپری می شود. اما به طور کلی، با استفاده از محرک های محیطی و آنچه در حوالی مان رخ می دهد، در حال شکل گیری هستیم. گذشته از تمام تجربیات این دوران، -که البته برای هر کسی منحصر به فرد است،- برخی از اشخاص تاریخی و یا هنری، با شخصیت فرد پیوندی عمیق پیدا می کند. در بسیاری از متون روانشناسی به تاثیر محیط محرک ها در شکل گیری رفتار و شخصیت اشاره شده است.
تصویر فیدل کاسترو(چپ)، رهبر انقلابی کوبا و همرزم چریکش، ارنست چگوارا
 اما به تاثیر قهرمان ها و یا قهرمان نماها کمتر پرداخته شده است. چه بخواهیم و چه نخواهیم ،بسیاری از این بزرگ مردان تاریخی،هنری، علمی و ... که در گروه اجتماعی ما برایمان ارزشمند می باشد، بخشی از شخصیت و منش ما را شکل خواهند داد. افراد بسیاری در دوران نوجوانی برایم جالب بوده و چه بسا بسیاری از بخش های شخصیتی ام را خودآگاه و ناخودآگاه با آنها همانند سازی کرده ام. افرادی مانند صادق هدایت، شمس تبریزی، بودا، هیتلر، و حتی خرگوش دوران کودکی و قناری هایی که همیشه برای در قفس ماندنشان غصه می خوردم.
 دو تن از شخصیت هایی که به شخصه، پیوندی عمیق را با او (از منظر بن مایه شخصیت) احساس می کنم، ارنست چگوارا و فیدل کاسترو است.  این پیوند از نوعی بود که بسیاری از جنبه های شخصیتی خودم را از آنها اقتباس نمودم.سعی کردم مانند فیدل، فردی توانمند در سخنرانی باشم، راه و مسیر خودم را بدون توجه به محدودیت ها و قضاوت های سطحی ادامه دهم و برای هر بن بستی، راه حلی بیابم. ارنست چگوارا نیز، تاثیر زیادی در استقلال طلبی شخصی و همینطور برخی فداکاری های اشتباه در زندگی ام داشته است. از این دو یاد گرفتم که برخی از آرمان ها و اندیشه هایی که بسیار زیبا هستند، ممکن است در واقع بن مایه ای ویرانگر و اشتباه داشته باشند. یاد گرفتم که برخی از واقعیت ها، در دنیای حقیقی، واقعیت نیست و همیشه نمی توان آنچه بر روی کاغذ صحیح و بدون نقص هست را در عمل پیاده سازی کرد.
هر چند بسیاری از آنچه در کودکی و نوجوانی شکل گرفته است را عمدی و یا سهوی تغیر دادم، و یا بسیاری دیگر را نیز محیط های اجتماعی برایم فیلتر کرد، اما به هر حال فکر می کنم که شخصیت و سرگذشت فیدل کاسترو و چگوارا، تاثیری شگرفت بر وجودیتم نهادند. قضاوت و نظری در مورد خوب بودن و یا بد بودن این تاثیر ندارم و فقط سعی میکنم به عنوان واقعیتی از زندگی ام بر آن آگاه باشم.
گذشته از تمام اینها، نمی دانم چرا مباحثات اجتماعی و سیاسی کشور کمونیستی کوبا برایم حائز اهمیت بود، ولی هر چه که بود و هست بررسی کشور کوبا از منظرهای مختلف برایم جذابیت زیادی داشته است. شاید دلیل این موضوع، وجهه تشابه بسیاری است که بین انقلاب کوبا، جنگ خلیج خوک ها، تحریم تنباکو و نیشکر کوبا، اعزام نیرو به سایر کشورها، اقدامات چریکی و ... با برخی از کشورهای خاورمیانه و حتی ایران می بینم.
در تحلیل شخصیت و زندگی فیدل کاسترو به راستی جای بحث و جدل های فراوان است. کمتر شخصیتی را می توان در طول تاریخ پیدا کرد که به این میزان محبوب و البته به این میزان مورد تنفر بوده باشد. در زمان نوشتن همین مطلب، عده ای انقلابی در هاوانا زانوی غم بغل گرفته و رخت مشکی پوشیده اند و عده ای دیگر برای مرگ او، به رقص و پایکوبی می پردازند. عده ای او را یک فرد دیکتاتور و عده ای دیگر یک قهرمان ملی می دانند.
زندگی فیدل نیز سرشار از هیجان و افسانه هاست. کاسترو در زمانی که جوانی بیش نبود، تحت تاثیر آموزه های کمونیستی شوروی سابق، به قصد گسترش عدل و آزادی به کوه و بیابان سر گذاشت، گروههای چریکی منظم و ساختار یافته ای را تشکیل داد و با هوش بسیار بالای خود در امور نظامی و چریکی، پس از چند بار شکست، موفق به پیروزی بر ژنرال باتیستا شد. همچنین جدا کردن فیدل کاسترو و چگوارا در تاریخ سیاست از یکدیگر غیر ممکن می نماید. هرگز شایعات احمقانه ای که به خیانت کاسترو به دوست و همرزمش چگوارا گفته می شود را نباید باور کرد. این دو آنقدر با هم عجین بودند که از آرمان یکی می توان دیگری را شناخت.
هنگامی که قاضی دادگاه در پی شکست انقلاب 26 ژوئن، دوست و همرزمش را محاکمه می کرد، از چگوارا پرسید:

در السالوادور چه کار می کردی؟
 چگوارا پاسخ داد که آفتاب می گرفته !!! 
پس چرا ساختمان دادگستری را منفجر کردی؟
چون ساختمان جلوی آفتاب را گرفته بود. 

چه کسی باور می کرد جوانانی که در ابتدا کمتر از انگشتان یک دست بودند، کشوری را فتح کنند، ژنرالی بلند مرتبه را فراری دهند، و سودای نابودی آمریکا را با صدای بلند فریاد بزنند. موضوعی که در ابتدا، یک رویای بلند پروازانه از یک جوان سرکش و یاغی به نظر می رسید. جوانی که هیچ کس او را جدی نمی گرفت و همگان رویاهای او را به سخره می گرفتند.

به هر حال، فیدل به قدرت رسید، مخالفانش را اعدام کرد و قدرت را به دست گرفت. فیدل خیلی زود "سودای میان تهی" در سر پرورانید و قصد به گسترش عدالت و آزادی و گسترش کمونیست، به واسطه گروههای چریکی و جنگ های پارتیزانی کرد. به کشورهای همسایه خود نیروهای نامنظم چریکی را اعزام کرد. در این بین بسیاری از آرمانهای او را "چه گوارا" گسترش داد. به کامبوج و بسیاری از نقاط دیگر لشگر کشید. و سالها سعی در صدور انقلاب خود به کشورهای دیگر داشت.
روزگاری که هیچ کس قدرت ایستادگی در مقابل امپریالیسم را نداشت، با شهامت ایستاد و نشان داد که شخصیتی عجیب تر از هر فرد دیگری که در تاریخ نامش مانده است دارد. قصد داشت به دنیا نشان دهد که ارزشی برای ثروت قائل نیست و خود را فدای "زندگی اشتراکی" می کند. اما مانند بسیاری دیگر، واقعیت کمی متفاوت است. فیدل کاسترو کمونیست زندگی مجللی داشت و میلیون‌ها دلار سرمایه داشت. این همان فیدلی بود که بر روی سخره های سانتار کلارا بدون داشتن هیچگونه امکاناتی زندگی می کرد. بادیگار شخصی اش که پس از هفده سال به او خیانت کرد می‌گوید که فیدل خیلی پولدار بود و حتی یک جزیره خصوصی داشت که فقط افراد بسیار نزدیک به فیدل از بهشت خصوصی او در نزدیکی هاوانا خبر داشتند.
راستش را بخواهید، هیچ وقت نتوانستم تشخیص دهم که از فیدل باید تقدیر کرد و یا او را یک دیکتاتور مستبد نامید.
ولی به هر حال، هر آنچه بود و هست باید چشم به آینده دوخت و منتظر سیاست های جدید برادرش رائول بود. کوبای امروز، کشوری ویران و وحشت زده است که سایه سیاست های پنجاه سال رهبری کمونیست را بر روی خود احساس می کند. کشوری که با بحران های اقتصادی و حقوق بشری زیادی مواجه است.
باید دید کشتی بحران زده کوبا به کجا می رسد. 
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
خرافات پدیده بسیار عجیب و گاهی از اوقات پیچیده است. وقتی اسپند دود کنان در خیابان روانه می شوند تا مردم را از چشم زخم در امان نگه دارند، چندان نباید تعجب کرد. چون میزان تفکرات قرون وسطایی و بی خردانه در تاریخ ایران زمین کم نیست.گذشته از تمام اینها، تفکر انتقادی و فلسفی در بین مردم رواج ندارد و به طور کلی آموزش و پرورش وظیفه ای را در زمینه "چگونه تجزیه و تحلیل" مسائل ارایه نمی دهد.
اما اگر بشنوید که در ایتالیا، و در کلیسای کاتولیک، مقامی مثل پاپ فرانسیس، به تسخیر جسم انسان توسط جن و جنیان اعتقاد دارد، واقعاً باید شکه شد. نه به این خاطر که مسیحیان افرادی خرافی نیستند، بلکه بدین خاطر که در تفکر شرقی ها، غربی ها افرادی متمدن و علم گرا می باشند. از دید بسیاری از ایرانیان، خرافات مختص به کشور ماست و فقط ما هستیم که وقتی کسی مریض می شود تخم مرغ می شکنیم و یا خون حیوان بدبخت را به پلاک اتومبیل خود می مالیم تا چشم نخوریم. اما در واقع باید پذیرفت که خرافات یک امر جهانی است و ب هیچ عنوان محدود به آیین و کشور خاصی نمی گردد.
بی بی سی فارسی گزارسی در این باره به رشته تحریر در آورده است که واقعاً جای تعمل دارد. در این گزارش، اعتقادات عجیب و غریب کلیسای کاتولیک و همینطور مراجعه مردم جهت درمان بیماری ها به  جای روانشناسان و روانپزشکان به کشیش کلیسا را می خوانید. البته پاپ فرانسیس معتقد است که با روانشناسان و روانپزشکان بیماران ارتباط دارد و در مواقعی این متخصصان هستند که بیماران خود را جهت " جن درمانی " ارجاع می دهند !!!
متاسفانه پس از سالها و با گسترش جدی علوم مختلف علی الخصوص روانشناسی و روانپزشکی، باز هم شاهد اعتقادات عجیب و غریبی در این باره هستیم. هنوز هم جاهلانی هستند که اسکیزوفرنی را به رسوخ شیطان در جسم مرتبط می دانند و قصد دارند با خواندن دعا آن را برانند. کتاب های پاره و قدیمی به دست می گیرند و آن را معجزه ای برای کوتاهی دست شیاطین از جسم و روان انسانها می پندارند.
صحبت را کوتاه کنم. گزارش بی بی سی را می توانید در لینک زیر مطالعه کنید و همینطور اگر وقت مازادی داشتید، کتاب نیرنگستان صادق هدایت را نیز نگاهی بیاندازید. 
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

بدون شرح

دستم ب نوشتن نمیره. 
یعنی راستش میره ها ولی مدام مینویسم و پاک میکنم.
اون چیزی ک میخوام نمیشه.
حرف دلم رو نمیتونم بنویسم.
ی چیزایی می لنگه.
...
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
عوامل متعددی رفتارهای انسان را شکل می دهد. باورهای هر فرد، اعتقادات، ژنتیک و انچه به ارث برده است، آموزه های خانواده ( البته اگر اموزشی صورت گرفته باشد!)، و آنچه در جامعه می گذرد و ...... همه و همه باعث شکل گیری رفتارهای ما می شود.
اما  یکی از بزرگترین عواملی که رفتار را  شکل می دهد، ترس ما از برداشت مردم است. و یا به بیانی دیگر ، اینکه دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند،
میزان اهمیتی که ما در مورد برداشت و قضاوت دیگران قائل هستیم، نقش بزرگی در چگونگی رفتارهای ما و خواسته های ما خواهد داشت.
اما در واقع، مردم و دیگران،آیا اجازه دارند که در مورد چیزی های خارج از خود، که به آنها مربوط نیست، مانند پوشش ما و یا چگونگی هدف گزاری های ما، فکر کنند ؟؟؟ مردم و حرف آنها چقدر در دایره زندگی و رفتارهای ما قرار دارند؟
آنقدر که خود را فراموش می کنیم، فقط و فقط بخاطر حرف و حدیث دیگران .... ؟
آنقدر که اهدافمان را دنبال نکنیم و ارزوهایمان را به خاک بسپاریم، چون دیگران ممکن است به ما برچسب شکست خورده بزنند؟

شاید سخت باشد، اما یکی از بزرگترین بخش مهارتهای زندگی، رهایی از حرف مردم و بی اهمیت بودن قضاوت های نادرست و درست اطرافیان باید باشد. باید تمرین کنیم که برای خودمان زندگی کنیم و آنچه مردم در مورد ما می اندیشند، صرفاً از اطلاعات بسیار اندک و در بیشتر مواقع سطحی به دست آمده است.

به قول استاد یوگا سالهای نوجوانی، جناب دکتر پیمان رضایی، قضاوت در حد و مرز گناه است، پس انسانها را قضاوت نکنیم.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
درس های زیادی را یک مرد قبل از بالغ شدن باید فرا بگیرد و به آن عمل کند. اما بزرگترین درس دوران بزرگسالی که برای همیشه باید به خاطر داشت این است که :
هرگز و هرکز از اعتماد و عشق یک بانو ، سو استفاده نکند.
انسانها متفاوت فکر میکنند. عده ای به بهشت و جهنم معتقدند و عده ای دیگر به کارما و قانون بازگشت کار، گروهی نیز به پیروی از وجدان انسانی، اما به هر حال، به هر چه که معتمد باشید و باشیم، تاوان شکستن دل، سنگین است. مخصوصاً اگر این شکستن با نقشه و آگاهی صورت بگیرد.
هرگز کاری را نکنیم که سالها، سوهان وجدان خودمان و افکار دیگران شویم.

با احترام و بهترین آرزوها
شیرین زاده - روانشناس
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
پزشکی حرفه ای است که هیچ زمانی انسان ها ( گذشته از جایگاه اجتماعی و  مالی ) از آن بی نیاز نبوده اند. این در حالی است که پزشکان با ادای یک سوگند تاریخی و نمادین، متعهد می‌ شوند به نجات زندگی‌ بیماران بپردازند، اما رسالت آنها تنها محدود به قابلیت و توانایی علمی پزشکی نمی شود، بلکه یک پزشک ماهر علاوه بر داشتن تخصص در امر خطیر پزشکی باید به ویژگی های دیگری نظیر رازداری، بردباری، آرامش، نیک خلقی، مهارت های ارتباطی و ...نیز آراسته باشد. به بیانی دیگر و ساده تر آنکه، یک پزشک خوب بجز تشخیص و اطلاعات  پزشکی مناسب، نیازمند اخلاق پزشکی و مسئولیت پذیری در قبال بیمار نیز باید باشد.  البته اینکه چقدر از پزشکان به این خصلت ها آراسته هستند و چه میزان خیر ، امر دیگری است، ولی ب هر حال، ارزومندیم که بر تعداد ابن سیناهای اخلاقمند ایرانی،روز به روز افزوده شود. پزشکانی که بجز پول، درد بیمار را نیز درک کنند.

تبریک رو پزشک

برخی از افراد در طول تاریخ چنان بزرگ و عظیم اندیشیده اند که هرگز نمی توان دیگری چون آنان یافت.
شاید بتوان ابن سینا را یکی از بزرگترین پزشکان تاریخ جهان خواند اما انچه بیش از فنون پزشکی و تفکرات او قابل احترام است، اخلاقیات اوست. ابن سینا بیش از یک پزشک است، شاید یک پزشک اخلاقی و فلسفی.
در ایران نیز به بهانه بزرگداشت مقام ابن سینا و مسئولیت خطیر پزشکی، یکم شهریور را بر این شغل پیچیده نام نهاده اند تا شاید تقدیر کوچکی باشد در دستان توانمند این بزرگ مردان ایرانی.
پزشکانی که انسانیت را به پول همیشه ترجیح می دهند و همواره در تلاش برای تحقق حقوق بیماران می باشند. پزشکانی که با صبر و حوصله و اخلاقی نیکو، بجز نوشتن دارو، به حرف ها و نگرانی های بیماران نیز توجه می کنند. پزشکانی که به سوالات تکراری بیماران جواب می دهند و پزشکانی که آراستگی باطن ستودنی دارند.

دکتر رامین شیرین زاده 
دکتر تارا شیرین زاده 
دکتر شهلا ایروانی 
دکتر مهران مصطفوی پور
دکتر سینا صدرایی ( دوست )


اساتید محترم و خوبم :
دکتر آذرخش مکری
دکتر عفت مرقاتی خوئی
دکتر حامد اختیاری
دکتر نارنجی ها
دکتر بهنام اوحدی
دکتر مهرداد افتخار
دکتر احسان فتوحی
دکتر مجیدی ( مدیریت سایت یک پزشک )
دکتر بقائی
و .....

روزتان مبارک.
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
شما نیز احتمالا با افرادی مواجه شده اید که نمک خورده اند و نمکدان شکسته اند. یکی از این افراد که اتفاقاً زیادی هم نمک خورده بود، نمکدان شکست. آن هم برای بار دوم. به هر حال پس از مدتی ناراحتی ، سرچی در اینترنت کردم تا ببینم این ضرب المثل از کجا اب می خورد و یا به قولی دیگر داستان ادم های بیشعور ( به قول خاویر کرمنت و محمود فرجامی ) چگونه ساخته و پیدایش شده است.
ضرب المثل نمک خوردن و نمکدان شکستن معادلاتی در سایر زبانها نیز دارد.قدر نشناسی چالشی بین المللی است.

قبل از آنکه نقلی از تاریخچه این ضرب المثل را بخوانید، بهتر است بیان کنم که از نظر من انسانها سه دسته نیکی می کنند. گروهی که نیکی می کنند و در دجله می اندازند که شاید ایزدی در بیابان بازشان دهد. ( که البته نسلشان در دست انقراض است.)
دوم گروهی که بازاری و تاجرانه نیکی می کنند و وقتی به شخصی می خواهند نیکی کنند پیمانه ان را می سنجند.
و گروه سوم هم افراد افراطی در محبت و نیکی کردن به دیگران ( که شاید من جزویی از این گروه باشند. ) دسته سوم بیشتر نمکشان خورده می شود و نمکدانشان شکسته می شود ولی ب هر حال، زندگی در جریان است. حتی اگر بسیاری کتاب بیشعوری را نخوانده باشند. :-)
و اما روایت این ضرب المثل که از وبلاگ یار مهربان رونوشت شده است. به قرار زیر می باشد.
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. 
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد. 
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ... 
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

ممنون از انسانهای بیشعور که به ما نشان می دهند، چگونه نباید رفتار کنیم.
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

به طور کلی می توان گفت که ساخت فیلم های کمدی بیش از سایر ژانرها در ایران تولید می شود. این امر دلایل متعددی دارد. فیلم های کمدی راحت تر مجوز می گیرند و دستور سانسور از سوی ممیزی ها برایشان صادر نمی شود. با هزینه کمتری تولید می شوند و تعدادی از بینندگان سینمایی نیز، فیلم های طنز را به فیلم های اجتماعی و انتقادی ترجیح می دهند.

بارکد

متاسفانه طنز در کشور ایران، ماهیت انتقادی و روشنگرایانه خود را از دست داده است. این مهم را هم می توان در صفحات طنز روزنامه ها، کاریکاتورها، سریال ها و فیلم های سینمایی نیز مشاهده کرد.
البته هر از چند گاهی، مهران مدیری هایی، سریالی طنز می سازند. و کارهایی مانند " در حاشیه را رقم می زنند" و قدمی نقادانه بر داشته و بر وضعیت نامناسب تعدادی از بیمارستانها می نالند. اما متاسفانه شاهد هستیم که سندیکاهای مرتبط و مسئولین تند خو، به جای شنیدن پیام طنز، تلخی آن را برداشت می کنند و فوری دستورهایی با محوریت سانسور و عدم ساخت صادر می کنند.
گاهاً نیز، عده ای جان بر کف و کفن پوش دست به اعتراض های مثلاً خودجوش می زنند و آن می کنند که بر سر گشت ارشاد و پنجاه کیلو آلبالو در مشهد آوردند، و یا مانند شهر قم، سینما را به آتش می کشند و این پیام را عرضه می کنند که " همه افکار ناپسند است جز آنچه عده ای اقلیت با رفتاری توهش آمیز خود می پسندند. " این گروهها حتی در میان بسیاری از افراد مذهبی نیز ، منفور و پست شمرده می شوند.
اما گروههای دیگری نیز فیلم می سازند. مانند کسانی که فیلم های تجاری می سازند. و فیلم های بدون کیفیت با ضعف بسیار فیلمانه و کارگردانی را روانه بازار می کنند. با توجه به اینکه بسیاری از این فیلم ها با هزینه های ساخت ناچیز تولید می شود، سود سرشاری را می تواند به جیب تهیه کننده روانه کند. بسیاری از ساخته های رضا عطاران را می توان از این دست دانست.
هر چند، فیلم های طنز مناسبی هم در برخی از مواقع بر پرده سینما رفته است .مانند نهنگ عنبر، مارمولک و .... که بسته به فضای موجود در جامعه دست به نقدهایی قابل تفکر زده است. اما به طور کلی می توان بیشتر فیلم های کمدی ایرانی را ضعیف و یا بسیار ضعیف ارزیابی کرد.
روز گذشته، فیلم بارکد را در سینمای فرهنگ تماشا کردیم. به طور کلی، فیلم بدی نبود و قادر بود که خنده هایی را بر لبان تماشاگر بنشاند.
بارکد، یک فیلم اکشن کمدی است که فیلمنامه آن با کمی خلاقیت از آخر به اول شروع می شود. بارکد زندگی زائل چند جوان را نشان می دهد. هر چند فیلم نقدی جدی را ارایه نمی کرد اما تلنگر های کوچکی را درباره سو استفاده های بالقوه از شبکه های اجتماعی مطرح می کند.
آنگونه که کارگردان فیلم، اقای مصطفی کیایی ذکر کرده اند، تیتراژ بارکد توسط خواننده محبوب رپ و زیر زمینی خوب کشورمان، یاس ساخته و خوانده شده بود. که متاسفانه یکی از شروط اکران فیلم، حذف صدای این هنرمند محبوب از تیتراژ بود.
اما به هر حال، بارکد هم شاید ارزش پر کردن یک ساعت و سی دقیقه وقت را داشت. به همین خاطر، اگر ب دنبال فیلمی خانوادگی و خنده دار برای پر کردن آخر هفته خود را دارید، شما را به تماشای بارکد تشویق می کنم.

راستی، گاهاً لازم است از بودن افرادی در زندگیمان تشکر کنیم. :-)
از حضور شما ممنونم.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۱
  • ۰

ایرانیان ضرب المثل کهن و شعر واری را دارند با مضمون: " کی بود کی بود من نبودم " که در بسیاری از عرصه های ورزشی، سیاسی و اقتصادی کشور و حتی در موارد بسیاری دیگر کاربرد دارد. برای نمونه در تیتر یک بسیاری از روزنامه ها و خبرگزاری های اینترنتی، صحبت از فیش های حقوقی سر به فلک کشیده مدیران ارشد دولتی است. به طور کلی اگر بخواهیم این موضوع را بررسی کنیم دو نکته قابل ذکر در آن وجود دارد.

نیچه و دروغ

یکی اینکه فیش های پرداختی ، قانونی بوده است و یا خیر؟ و دوم اینکه چه کسی در این جریان مقصر است و چه کسی دروغ می گوید؟؟

نمونه ای دیگر از این سو مدیریت ها و بی مسئولیتی ها را می توانیم در برخی دیگر از دستگاهها و بخش ها نیز نظاره کنیم. از تصادف اتوبوس سربازان وظیفه گرفته تا ماجرای ترافیک در تونل کندوان و محور چالوس. اتفاقاتی که یکی پس از دیگری مانند قارچ رخ می دهند و هیچکس گردن نمی گیرد. البته ما ایرانیان همیشه معتقد بودیم که فقط ما خوب هستیم و بقیه بیگانگان بدبخت و بیچاره اند !!! هیچکس به میزان ما صادق نیست و همه را به جهنم می برند و ما را به بهشت.

حادثه گاز گرفتگی در تونل کندوان موضوع بسیار جالبی است . چرا که یک خبر ترافیکی ساده را در همین بیخ گوشمان، بزرگانی تایید و بزرگانی تکذیب می کنند. سیاست سانسور و افشایی که همیشه مسئولان برای حفظ و بقای خود و یا حذف و رجای دیگری استفاده کرده اند.

معاون امداد و نجات استان البرز خبر گاز گرفتگی شدید 23 نفر از هموطنانمان در تونل کندوان را می دهد.

رییس پلیس راهور ناجا در خصوص گاز گرفتگی چالوس، با یک واکنش مصمم خبر را تکذیب می کند.

مدیر راهداری اداره کل راه شهرستان البرز از سو مدیریت و گاز گرفتگی حکایت می کند.

پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

هر چند، این مدل بی مسئولیتی ها و فریبکاری ها آغازی تازه ندارد، اما هر بار که خبری از اینگونه سو مدیریت ها بگوش می رسد، تعجب و بهت ناشی از این همه حماقت فرض کردن مردم، فزونی می یابد.

اجازه بدید به طور خیلی ساده پیشگیری از این مشکل را به مدیران بلند بالای جاده ای کشور آموزش دهم:

مرحله اول حضور موقت یک اکیپ دو نفره در ابتدای تونل کندوان

مرحله دوم حضور موقت یک اکیپ دو نفره در خروجی تونل کندوان

مرحله سوم هماهنگی بین دو اکیپ جهت کاهش بار ترافیکی و هماهنگی ورود و خروج.

لازم است خدمت مسئولان زحمت کش و مسئولیت پذیر عرض کنم که براورد مالی طرح بسیار پیچیده فوق، یک میلیون تومان می باشد.

همچنین، هموطنان گرامی لطفاً فراموش نکنید که پیش از حرکت ب سمت مسیرهای احتمالی، ماسک اکسیژن جهت عدم مشکلات تنفسی ناشی از ریزگزدها، آلودگی هوا، مسمویت های تونلی و ... استفاده نمایید.

هر چند ما در کشورمان هیچ کدام از این مشکلات را نداریم. اما به هر حال، احتیاط شرط عقل است !!!

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

چند روزی است حال پدر خوب نیست. دچار سرگیجه های بسیار وحشتناکی شده است تا جایی که حتی در بعضی از ساعات قادر به نشستن و یا باز کردن چشمانشان نیستند. چرا که در تمامی حالات به جز دراز کش و چشم بسته دچار سرگیجه شدیدی می شوند. بنا به ناچار در این چند روز اخیر چهار مرکز درمانی را سر زدیم که نکات قابل تامل و توجهی وجود دارد.

شب اول با خیال اینکه مشکل جدی وجود ندارد و سرگیجه ناشی از افت فشار و خستگی مفرط است به درمانگاه فرح بخش در نزدیکی منزل مراجعت کردیم. دکتر درمانگاه که البته بسیار هم جوان بود و پرسنل آن به خوبی از ما استقبال کردند و پس از چک فشار خون و مباحث اولیه با یک نامه اورژانسی پدر را به بیمارستان قلب شهید رجایی ارجاع دادند.

در بیمارستان رجایی همه چیز با سرعت عمل پیش می رفت، البته شاید به این دلیل بود که ما در پاسی از نیمه شب در بیمارستان بودیم و در کل زمان خلوتی بیمارستان بود. پس از نوار قلب ، بررسی فشار و ... مشخص شد که هیچ مشکل قلبی وجود ندارد. و به ما اطمینان داده شد که مشکل از گوش و یا مغز ممکن است باشد. به هر حال ترخیص شدیم و به منزل بازگشتیم تا فردا برای بررسی وضعیت شنوایی پدر به یک مرکز تخصصی دیگر مراجعه کنیم.

فردای آن روز، داستان سوز و گداز ما شروع می شود. فردایش به بیمارستان انصاری که در اصل درمانگاه نارمک سابق است مراجعه کردیم. متاسفانه تا چشم کار می کند پرسنل بسیار بد برخورد و متاسفانه در بسیاری از موارد بی ادب را شاهد بودیم. پس از گذشت چندین ساعت به متخصص گوش مراجعه کردیم که البته فردی متشخص و بر خلاف سایر عوامل بیمارستان و علی الخصوص شخص ریس بیمارستان فردی محترم بودند. پس از بررسی ها مشخص شد که مشکل از گوش هم نیست اما از آنجایی که سرگیجه پدر شدید بود یک سرم ضد سرگیجه برایشان نوشتند. به بخش تزریقات بیمارستان انصاری مراجعه کردیم که متاسفانه این نتیجه تزریق سرم پدرم من شد :

گویا سوزن سرم به جای تزریق در رگ در زیر پوست تزریق شده و کلیه محتویات سرم به جای ورود در خون به زیر پوست رفته . نکته جالب جریان مراجعه من به مسئول بخش و ادامه برخوردهای نادرست ایشان بود. ایشان می گفت به من هیچ ربطی ندارد و خودتان باید حواستان می بود !!! مگر کور بودید که دست داره باد میکنه و یا ما فقط همین یک مریض را داریم !!!  و از آنجایی که به نتیجه ای در این بخش نرسیدم و با برخورد غیر منطقی بیش از پیش جا خوردم، به رییس بیمارستان انصاری مراجعه کردم. آقای انصاری نیز بدتر از پرسنل خود مدعی بودند که اشتباهات پزشکی امری رایج است و این دو ساعت دیگه جذب میشه. و بر خوردی کاملاً بی تفاوت و سرد را از خود بروز دادند . تمامی ناراحتی ما از این بود که یک سرم ساده را به درستی تزریق نکرده اند و حتی پس از تزریق یک بار هم جهت چک سوزن و سرنگ مراجعه ای به بخش نداشتند. و البته بدتر از آن برخوردهای بسیار زننده و طلب کارانه مسئولین بیمارستان انصاری، بخش تزریقات و شخص رییس بیمارستان انصاری بود. هر چقدر با خودم فکر کردم که چرا چنین ادمی باید رییس بیمارستان باشد و این چه برخوردی است، چیزی به ذهنم نرسید. البته به جر پول !!!  به هر حال با ناراحتی و فوش و لعنت به خودم که چرا در ایران مانده ام و حتی بدون داشتن یک معذرت خواهی خشک و خالی از جانب مسئول تزریقات و رییس بیمارستان انصاری به خانه بازگشتیم.

اما کار در اینجا تمام نشد. داروهای پدر اثر نکرد و  سرگیجه با حالت تهوع توام شد و پس از دو روز، با وضعیتی اورژانسی مجبور به مراجعه به بیمارستان میلاد یعنی بزرگترین بیمارستان کشور شدیم. در بدو ورود به بیمارستان میلاد آشفتگی و بی نظمی در بیمارستان موج می زند. و بیش از بیمارستان و سکوت و نظم به بازار شام شبیه است. از بدو ورود در حدود سی دقیقه باید به دنبال جای پارک بگردید. به هر حال جای پارک پیدا شد اما مشکل اینجا بود که سرگیجه ها به حدی شدید شده بود که نیازمند ویلچر بودیم و پدر قادر به راه رفتن نبود. به هر حال ویلچر را تهیه کردم و پس از حمل پدر به داخل بیمارستان در صف ایستادیم. شاید باورتان نشود ولی برای بخش اورژانس بیمارستان میلاد در حدود یک ساعت و سی دقیقه منتظر بودیم تا اولین دکتر ما را پذیرش کند. کل مشکل اینجا بود که بخش اورژانس تنها یک دکتر داخلی داشت !!! اما باز هم مطلب ناراحت کننده، برخورد بسیار گستاخانه و نادرست منشی بخش بود که با تمامی مراجعین داشت. واقعاً برخوردهای زننده ای بود. البته این برخورد نادرست نه تنها با ما، بلکه با تمامی مراجعین و بیمارانی که با درد به خود می پیچدند صورت می گرفت. واقعاً رفتار این منشی برایم عجیب بود. تا به حال چنین چیزی و به این شدت ندیده بودم. فقط فوش نمی داد. و جالب تر آنکه در فاصله دو متری این خانوم منشی ، منشور حقوق بیمار به دیوار نصب شده بود. به هر حال پس از مراجعه اولیه برای پدر تعدادی آزمایش نوشته شد. که البته پرسنل این بخش رفتار مناسب تری داشتند. دو ساعت طول کشید تا جواب آزمایش مشخص شود و سپس متوجه شدیم که نیازمند سی تی اسکن از مغز هستیم. به بخش سی تی اسکن رفتیم و  در حدود چهار ساعت نیز آنجا در صف بودیم. گذشته از این شلوغی نکته دیگری که توجه من را جلب کرد کمبود ویلچر در بیمارستان میلاد بود. خیلی زود ویلچر ها تمام شد و بسیاری از افراد مسنی که نیازمند ویلچر بودند آن را نمی یافتند. یعنی بزرگترین بیمارستان کشور ویلچر هم به تعداد کافی نداشت !!! چند باری ویلچر پدر را قرض دادیم تا بعضی ها رابتوانند به بخش بیاورند. واقعاً بازار شامی در جریان است تا خودتان یکبار مراجعه نکنید متوجه نمی شوید. البته امیدوارم هیچ وقت پایتان به مراکز درمانی باز نشود. و یا اگر هم باز شد آن مرکز درمانی دولتی نباشد و یا حداقل در ایران نباشد.

به هر حال ،پس از گذشت هفت ساعت و با کلی آزمایش و سی تی اسکن و .... به منزل بازگشتیم. البته به همین راحتی هم نبود چون حدود دو ساعت هم در ترافیک اتوبان همت و البته حکیم گیر کرده بودیم. و نتیجه مشتی قرص و دارو که امیدواریم نتیجه بخش باشد و دیگر مجبور به مراجعه بیمارستانی نباشد.

امیدوارم هر چه سریعتر پدر بهبود پیدا کند. اما مراجعه به بیمارستان و مراکز درمانی برایم تعجب برانگیز و همچنین نگران کننده بود. به نظر می رسد تعداد بیمارستان ها و مراکز درمانی کشور به شدت با جمعیت همخوانی ندارد و همینطور در بسیاری از موارد حقوق بیمار رعایت نمی شود. از دو دکتر متخصص بیمارستان میلاد ، هیچکدام وقتی را جهت صرف توضیح و علل بیماری نکردند. منشی های بیمارستان برخوردهای مناسبی نداشتند. نظمی در بیمارستان وجود نداشت و البته کمبود امکاناتی چون جای پارک، ویلچر، اتاق های سی تی اسکن و ... کاملاً مشهود است. قطعاً ساخت بیمارستان های جدید دولتی به جز نیاز واقعی کشور می تواند سبب ایجاد اشتغال، بهبود وضعیت درمانی و پیشرفت پزشکی و رفاهی در کشور شود. به هیچ عنوان نمی توانم نظری کارشناسانه در امری که تخصص ندارم بدهم ، اما به نظرم حداقل در تهران ، برای بهبود وضعیت ، نیازمند ده بیمارستات میلاد دیگر ، چندین مرکز نگهداری آسیب دیدگان روانی ، مراکز سوانح سوختگی و .... هستیم.

با خودم آرزو کردم که قبل از مرگم بیمار نشوم و حداقل در صورت بیماری و سالمندی، کشوری که پا به بیمارستان های آن می گزاریم ، ایران نباشد.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

واقعه ستایش قریشی ، کودک شش ساله افغانی تبار مقیم ایران، یکی از فاجعه انگیزترین وقایع سال 95 می باشد. بدون شک هر فردی گذشته از هر گرایش مذهبی و فکری، پس از شنیدن این خبر در بهت و تعجب فرو می رود. هر چند در تمامی آسیب دیدگی های اجتماعی بدون شک جامعه نقشی بسیار بزرگ و البته نادیده را در بر دارد اما اقدامات هر خانواده نیز می تواند گامی مهم و اساسی در پیشگیری از آسیب پذیری این فرشته های کوچک شود.



به بهانه واقعه ستایش و این قتل دلخراش توسط این جوان بیمار، بسیاری از سایت های اینترنتی اقدام به مجموعه مقالاتی پیرامون تربیت جنسی کودک و پیشگیری از تجاوز جنسی نموده اند. یکی از بهترین مقالاتی که در این چند روز اخیر شاهدش بودم، نوشته سایت رادیو زمانه به قلم خانوم نیلوفر جعفری بود. با توجه به اشتباه فیل تر بودن این سایت لازم دیدم تا این مقاله علمی را مجدد بازنشر دهم. با مطالعه در خصوص راههای پیشگیری از تجاوز جنسی به کودکان و انتشار فیلم هایی چون هیس ! دخترها فریاد نمی زنند، می توان از بروز چنین وقایعی پیشگیری کرد.

-----------------------------------------

تجربه‌های خشونت و آزارهای جنسی از سنین کم شروع می‌شوند. هر کسی ممکن است در معرض شکلی از خشونت جنسی قرار بگیرد. این اتفاق می‌تواند برای کودکان بیفتد؛ فارغ از جنسیت، نژاد، موقعیت مالی، سیاسی، فرهنگی یا مذهبی.

این حادثه تلخی است که بارها و بارها رخ داده است. تجربه خشونت جنسی در کودکی، ترومایی است که به سختی از یاد می‌رود و ترمیم می‌شود. هیچ راه مطلقی برای مراقبت از کودکان در برابر آزارهای جنسی وجود ندارد اما بدون شک راه‌هایی هست که احتمال وقوع آزار جنسی را کم می‌کند. برای مراقبت و محافظت از کودک، ابتدا باید بپذیرید که وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، تنها بی‌گناه این حادثه کودک است.

متاسفانه، بیشتر کودکان آزارهای جنسی را از والدین و اطرافیان مخفی نگه می‌دارند چون این تجربه ترسناکی است که با سردرگمی و احساس گناه همراه است. فرد آزارگر قربانی را دچار شرم می‌کند. او کودک را تهدید می‌کند که بیان این راز به او آسیب می‌زند. به همین دلیل مهم است که به کودک یاد بدهید بدون ترس و شرم از بیان هر موقعیتی که او را دچار هراس و سردرگمی کرده است, نترسد. اما شما نمی‌توانید به سادگی یک کودک را به بیان احساسات وادار کنید، ان هم در شرایطی که نقش فعالی در زندگی کودک‌تان ندارید. مشارکت فعال در زندگی و روابط یک کودک او را از خیلی از خطرات در امان نگه می‌دارد، شما چیزهای بیشتری از زندگی، افکار و روحیات کودک‌تان می‌فهمید وارتباط موثری با او برقرار خواهید کرد. وقتی از مشارکت فعال در زندگی یک کودک حرف می‌زنیم, به مراقبت و نگهداری‌های معمول و روزمره مثل فراهم کردن غذا و لباس اشاره نمی‌کنیم. مشارکت فعال یعنی کودک را در دنیای خودش رها نکنید. وقتی در زندگی کودک‌تان حضور کافی داشته باشید نشانه‌های هر مشکل یا مساله‌ای (در این بحث نشانه‌های خشونت جنسی) را راحت‌تر تشخیص می‌دهید و احتمال این‌ که کودک از خطر به شما پناه بیاورد بیشتر است. زمانی که کودک نگرانی‌اش را مطرح کند شما می‌توانید بیشتر مراقب باشید. برای مشارکت موثر این طور پیش بروید:

ـ  به زندگی و فعالیت‌های روزانه کودک علاقه نشان بدهید. از او بپرسید در طول روز در مدرسه یا خانه چه کرده است؟ با چه کسانی بوده؟ با چه کسی غذا خورده و چه بازی‌هایی کرده است؟ از او بپرسید روز خوبی داشته یا نه.

ـ آدم‌های زندگی کودک‌تان را بشناسید. خوب است بدانید او چه دوستانی دارد و روابطش چطور پیش می رود. فقط به این اندازه اکتفا نکنید؛ نظر کودک را درباره افراد فامیل یا دوستان‌تان بپرسید. اینکه چه کسی را بیشتر دوست دارد، در کنار کدام خاله یا عمه احساس آرامش می‌کند و با چه کسانی نمی‌تواند ارتباط برقرار کند. دلیل اینکه او از فرد خاصی در میان دوست و فامیل خوشش نمی‌آید را هم بپرسید.

ـ مراقب و پرستار خوبی انتخاب کنید. اگر لازم است کودک را در طول روز به دست کسی بسپارید باید به اندازه کافی به این فرد اعتماد داشته باشید، فرقی نمی‌کند مراقب پدر و مادر‌تان باشد یا دوست و یک پرستار موقت. آدم مطمئن را با آگاهی انتخاب کنید؛ یعنی به شکل ارتباط این فرد با کودکان، احساس خودتان و سلامت روانی فرد توجه کنید. علاوه بر این به رابطه کودک با معلم مدرسه هم توجه کنید.

ـ از رسانه‌ها با کودک حرف بزنید.  متاسفانه خبرهای خشونت در رسانه‌ها فراوان است. بعید نیست کودک ۱۰ساله‌تان هم خبر قتل یا تجاوزی را شنیده باشد. این فرصتی است که می‌توانید از آن برای گفت‌وگو درباره خشونت استفاده کنید. برای کودکان کوچک‌تر شروع یک مکالمه درباره تجاوز و قتل ممکن نیست. به طور کلی حرف زدن درباره خشونت جنسی با کودک خردسال آسان نیست. برای شروع با یک جست‌وجوی ساده اینترنتی می‌توانید انواع ویدئوهای اموزش مراقبت‌های جنسی و جسمی را پیدا کنید و به کودک نشان بدهید و نکته‌های لازم را توضیح بدهید.

کودکان بیشتر از این که درباره اندوه‌شان حرف بزنند، آن را نشان می‌دهند. برای تغییر رفتار کودک دلایل زیادی وجود دارد اما اگر شما ترکیبی از این نشانه‌های هشدار را می‌بینید، خطر را جدی بگیرید:

ـ  کودک با اسباب‌‌بازی و اشیا رفتار جنسی می‌کند.

ـ کودک دچار کابوس‌های شبانه است.

ـ بیش از حد مرموز است.

ـ خلق‌وخویش به یک باره تغییر کرده است؛ احساس ناامنی می‌کند و از قرار گرفتن در محیط خاصی هراس دارد از فرد خاصی می‌ترسد و دچار شب‌ادراری است.

ـ بیش از اندازه خشمگین است.

ـ عادت‌های عجیب غذایی پیدا کرده است.

ـ به خودش آسیب جسمی می‌زند.

ـ در بدنش جای زخم، سوختگی و التهاب وجود دارد.

ـ از خانواده فرار می‌کند.

ـ از ماندن در جمع خاصی هراس دارد.

این نشانه‌ها به این معنی نیست که کودک حتما در معرض خشونت شدید جنسی قرار گرفته است؛ این تغییرات رفتاری و روحی می‌تواند در اثر جدایی والدین، مرگ اعضای خانواده، مشکلات تحصیلی و هر تجربه دردناک دیگری نیز ظاهر شوند. اما در هر صورت مهم و جدی هستند. در عین حال بسیاری از کودکانی که با خشونت‌ها و آزارهای جنسی رایج در جامعه مواجهه می‌شوند تغییرات جدی رفتاری ندارند. بسیاری از کودکان در برابر آزارهای جنسی مثل دست‌مالی شدن، متلک‌ها، نمایش آلت تناسلی و تهدیدهای جنسی دیگران سکوت می‌کنند و رفتارشان تغییر نمی‌کند. با این حال این وظیفه شما‌ست که رابطه‌ای با فرزندتان شکل بدهید که او بدون ترس تجربه‌اش را با شما درمیان بگذارد.

کودک مثل هر فرد بزرگسالی اگر شنونده خوبی پیدا کند، حتما حرف می‌زند. از همان زمانی که کودک مهارت حرف زدن درباره احساسات را پیدا کرد گفت‌وگو را  شروع کنید.

کودک را با حریم خصوصی و به ویژه حریم بدنش آشنا کنید. به او بگویید که در برابر هر بوسه و آغوشی که برایش ناخوشایند است حق اعتراض دارد. این می‌تواند حتی از احساس ناخوشایند بوسه‌های پدر به خاطر ریش صورتش باشد یا ناراحتی در فشار آغوش مادربزرگ. حق اعتراض کودک در برابر بوسه‌های پدر یا مادر به او این اقتدار را می‌دهد که به راحتی در موقعیت‌های نامطمئن و ناراحت کننده مطابق خواسته خودش عمل کند و مانع مزاحمت دیگران بشود.

خجالت نکشید و درباره اندام‌های بدن کودک با او حرف بزنید. آنها را معرفی‌ کنید و عملکردش را به کودک یاد بدهید. کودک فقط چشم و گوش و بینی ندارد، سکوت شما درباره اندام‌ جنسی کودک برای او مرزی ایجاد می‌کند که در صورت مواجهه با مشکل هرگز وارد آن نمی‌شود.

حتما به خودتان می‌گویید چه کسی امن‌تر از پدر یا مادر؟ اما آزارگران با تهدید قربانی او را مجبور به سکوت می‌کنند. فرد آزارگر ممکن است از شما مایه بگذارد و او را تهدید کند که افشای این راز حتما عواقب بدی برای کودک از سوی شما خواهد داشت. این فقط شما هستید که می‌توانید این تهدید را از پیش خنثی کنید. همیشه به کودک یادآوری کنید که هرگز او را به خاطر مشکلی که دارد مقصر نمی‌دانید و او از بیان مساله به دردسر نمی افتد.

در پایان یادآور می شوم مقاله فوق به قلم خانوم نیلوفر جعفری و در وبسایت رادیو زمانه منتشر شده است. همچنین دیدن فیلم SPOTLIGHT که جایزه اسکار امسال را هم از آن خود کرد و فیلم ایرانی هیس ، دخترها فریاد نمی زنند شدیداً توصیه می شود.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

امروز در یکی از کلاسهای دانشگاه بحث بر سر آمار جرم و جنایت در ایران و جهان بالا گرفت. یکی از دوستان مدعی شد که پایین ترین آمار جرم و جنایت در ایران، مربوط به استان قم می باشد. و این امر به دلیل مذهبی بودن بیش از حد این شهر است. عده ای دیگر به این آمار شفاهی معترض شدند و معتقد شدند که پایین ترین آمار جرم و جنایت در استانهای ایران مربوطه به استان یزد می باشد.

بحث ادامه پیدا کرد و به پایین ترین نرخ جرم و جنایت در کشورهای جهان رسید. من مدعی پایین ترین آمار جرم و جنایت در ژاپن بودم و این امر را ناشی از فرهنگ عدم خشونت ورزی و گسترش بودیسم و مدیتیشن در ژاپن عنوان کردم. ( این آمار را از مطالعه کتاب ژاپن امروز نوشته دان ناردو عنوان کردم - که البته گویا چندان هم صحیح نبود. ) یکی دیگر از دوستان به دلیل وجود یاکوزا و خلافکاران سازمان یافته با این آمار مخالفت کرد. و مدعی پایین ترین آمار جرم و جنایت در کشور سوئد و سویس شد. دلیل این دوست بزرگوار وجود اقلیم خاص در کشورهای حوزه اسکاندیناوی بود. اما فردی دیگر مدعی پایین ترین آمار جهانی جرم در کشور ایسلند شد و دلیل آن را هم فاصله طبقاتی بسیار ناچیز و سطح رفاه بالا می دانست. به هر حال این بحث و گفتمان به نتیجه خاصی نرسید چون در آن لحظه به منبع و آماری موثق دسترسی نداشتیم.

اما ذهن کنجکاو و جستجوگر من کار را خاتمه نداد و حتی با گذشت چند ده ساعت از بحث دوستانه مان، باز هم به دنبال یک جواب قاطع می گشتم. بنابر این برای پیدا کردن جواب صحیح این سوال ها دست به دامان بزرگترین کتابخانه جهان یعنی گوگل شدم. اما بزرگترین چالش در پایین ترین و بالاترین کشورهای جهان از منظر جرم و جنایت، تفاوت شاخص های آماری هر کشور است. برای نمونه سایت مرکز آمار سازمان ملل متحد عنوان می کند که در برخی از کشورها رانندگی در حالت مستی را جرم و جنایت تلقی نمی کنند و در کشوری دیگر این کار شدیداً مجرمانه محسوب می شود و یا در برخی کشورها تجاوز و کودک آزاری، جرم تلقی می شود و آمارهای شفافی در این باره منتشر می شود ولی در برخی دیگر از کشورها این امر یک تابو است و سعی در عدم انتشار آمارهای این چنینی می شوند.همچنین در برخی از کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس، همجنسگرایی و یا مصرف ترامادول و ... جرم و در برخی دیگر از کشورها این موارد خارج از تعریف جرم است. همچنین در مورد مواردی چون، مجرمانه بودن برخی مواد مخدر ( حشیش ، کوکایین ، الکل ) حمل سلاح، و ... تفاوت های بسیاری وجود دارد.

بنابر این هر چه بیشتر در مورد امن ترین کشورهای جهان و ناامن ترین آنان در خصوص شاخص های جرم و جنایت گشتم با این واقعیت که به طور کلی نمی توان به طور دقیق آمارها را کنار هم چید و نتیجه گیری کرد رسیدم. اما به طور کلی در بسیاری از شاخص های آماری جرم و جنایت ، می توان کشورهای حوزه اسکاندیناوی را امن ترین و کم جرم ترین کشورهای جهان دانست. به نوعی کشورهای سوئد، سویس، و..  ( احتمالاً به دلیل شاخصی های اقلیمی خاص ) کمترین آمار جرم و جنایت را به خود اختصاص داده اند. همچنین کشور ایسلند به دلیل کمترین فاصله طبقاتی نیز جایگاه بالایی را در کشورهای امن جهان داشت.

پس از مطالعه امارهای جهانی، سری هم به آمارهای ایرانی زدم. نکته قابل توجه و البته قدیمی و کهنه، نبود آمارهای صحیح و شاخص گزاری های درست بود. و البته نکته تعجب برانگیز نداشتن آمار به روز  و یا عدم انتشار عمومی آنها بود. در جستجوها یک آمار مربوطه به اواسط سال 94 و الباقی برای قبل از سال 90 بود. که نبود آمارهای به روز خود عامل تفکر و تامل است !!! برای نمونه :

آقای شهریاری که گویا ریاست مرکز امار و فناوری اطلاعات قوه قضاییه را دارد در آمارهای خود در سال 94، تعداد ورود پرونده ها در استان ها را برابر جرم خیزی و میزان ارتکاب جرم و جنایت در هر استان در نظر گرفته است و بر طبق گفته ایشان سه استان ایلام، یزد و تهران دارای بالاترین تشکیل پرونده های جزایی و سه استان سیستان و بلوچستان، هرمزگان و کرمان دارای کمترین تشکیل پرونده و به نوعی کمترین میزان جرم در کشور می باشند. نکته قابل تامل این است که متاسفانه به نظر می رسد آمارهای ارایه شده توسط این مرکز از منظر علمی به درستی مشخص نشده است. باید متذکر شد که اولاً میزان ورود و خروج پرونده نمی تواند معیار درستی برای میزان جرم و جنایت در یک استان باشد و دوماً تعداد جمعیت هر استان محاسبه نگردیده است.

در آمار دیگری که توسط رییس پلیس استان یزد اعلام شده بود و کاملاً متضاد آمار قوه قضاییه است، کم جرم ترین استان های کشور، استان یزد، قم، زنجان و کرمانشاه عنوان شده بود. همچنین در آمار دیگری معاونت انتظامی استان اردبیل از پایین ترین نرخ ارتکاب جرم در این استان خبر داده بود.

آمار بعدی که توانستم در گوگل بیابم مربوط به اظهار نظر فرمانده سابق و ملقی نیروی انتظامی آقای رادان در سال 90 بود. بله درست خواندید . سال 90 !!! آمار جدیدتری از این دو که توسط یک مقام رسمی اعلام شده باشد نیافتم. ایشان به طور کلی عنوان کرده بودند که جرم خیز ترین شهرهای ایران، تهران و البرز است چرا که بیش از یک سوم تماس های دریافتی با پلیس 110 را در کارنامه خود دارد. این آمار نیز گذشته از به روز نبودن یک امر خیلی غیر علمی است چرا که تمامی تماس ها با پلیس 110 مبنای جرم و جنایت ندارد و بسیاری از آنها ممکن است مربوط به تصادفات رانندگی، و یا گزارش های مردمی نادرست باشد. گذشته از این مطلب با توجه به بافت ترکیبی کلان شهرها از بسیاری جهات نظیر فرهنگ، اقتصاد، تفکرات سیاسی و دینی و ... این امر تا میزان زیادی طبیعی به نظر می رسد.

باز هم نا امیدانه در گوگل جستجو کردم و سرانجام به یک آمار در مورد وقوع قتل در کشور رسیدم. این امار مربوط به سال 87 بود !!!

اما این همه نوشتم که بگویم یکی از بزرگترین مشکلات ایران عزیزمان، فرار از واقعیت ها و پاک کردن صورت مسئله است. شاید یکی از مهم ترین و بارزترین تفاوت های کشورهای توسعه یافته با کشورهایی چون ایران در برنامه ریزی و ارایه آمار باشد. باید پذیرفت تا زمانی که برای ندیدن واقعیت ها، آمارها را منتشر نکنیم و یا اصلاً مراکز آماری درست و معتبری نداشته باشیم کار به جایی نخواهیم برد. البته به طور کلی نمی توان مدعی سانسور بود، چرا که بسیاری از ارگان ها و سازمان ها به اهمیت آمار و نحوه استفاده علمی از آن واقف نیستند. مانند آقای رادان ملقی که تعداد تماس را برابر با تعداد جرم و جنایت می دانند. شاید میزان زیادی از عدم انتشار آمارهای صحیح و منظم، ناشی از نداشتن علم آمار و واقف نبودن به اهمیت این مقوله مهم می باشد. هر چند نمی توان نقش خودسانسوری فرهنگی و دینی را در این باره نیز نادیده گرفت.

البته به شخصه معتقدم در چند سال اخیر بهبود بسیاری را در برخی از شاخص های علمی و آماری در برخی از سازمان ها داشته ایم. برای مثال آمارهای مرتبط با اعتیاد دیگر سانسور نمی شود و یا عده ای کم و بیش، شهامت اقرار به مشکلات جامعه را نظیر افزایش بی رویه طلاق و وجود مشکلات و اختلالات جنسی را به خود داده اند. اما به طور کلی :

آنچه مشخص است به شدت نیازمند مراکز برنامه ریزی و آمار گیری معتبر و علمی در تمامی زمینه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ... هستیم. ارگان هایی که به طور دقیق آمارهای مرتبط با وقوع جرم و جنایت، ایدز، اعتیاد، فاصله طبقاتی، آسیب های اجتماعی، طلاق، کودکان کار، تجاوز جنسی، خشونت های خانگی و .... را به طور مرتب و به تفکیک هر استان و شهر بررسی و به طور دقیق و شفاف ارایه نماید. واقعیت این است که برای حل هر مشکل و معظلی چه به طور فردی و چه به طور اجتماعی، باید در ابتدا ابعاد آن مشکل و صورت مسئله را به خوبی شناخت. نداشتن آمارهای دقیق یعنی ندانستن دقیق صورت مسئله و به طبع عدم داشتن برنامه و راه حل مناسب برای حل مشکلات پیش رو.

نکته مهم دیگر در این باب، تفکر اشتباه عدم انتشار و گفتمان ها به دلیل عدم هرج و مرج در جامعه و یا به خطر افتادن سلامت روانی جامعه و مردم اجتماع است. متاسفانه عده ای نیز شاید معتقدند که انتشار آمارهایی نظیر آنچه در ذیل ذکر می شود سبب آشفتگی و ترس جامعه می شود. اما به نظر می رسد که انتشار بسیاری از این آمارها سبب هوشیاری مردم در برابر مشکلات و مصایب شده و خود می تواند یک شیوه پرهیزگرایانه و پیشگیرانه ایجاد کند. برای نمونه وقتی آمار صحیح ایدز و یا طلاق در کشور انتشار می یابد، ممکن است سبب هوشیاری بیشتر مردم و رفتاری حساب شده تر در مقوله های فوق باشد. برای نمونه مردم بیش از پیش به مشاوران پیش از ازدواج مراجعه می نمایند و یا در مورد سلامت جنسی خود حساسیت بیشتری را به خرج دهند.

خلاصه سخن آنکه : هر چند در دولت آقای روحانی با احیا مجدد سازمان برنامه و بودجه و همینطور اهمیت بیشتر به مرکز آمار ایران، اقداماتی در جهت آمار و برنامه ریزی در زمینه خاص اقتصادی برداشته شده است ولی باید امیدوار بود که سازمان های مرتبط و تشکل های ذیربط، همانند مرکز ملی آمار ایران، بیش از پیش در استفاده علمی از آمار و انتشار آن به طور مرتب اهتمام ورزیده و در پی برنامه ریزی با استفاده از آمارهای واقعی در پی سایر مباحث برآیند. همچنین می توان با تاسیس مرکز ملی آمار فرهنگی و اجتماعی، زمینه ارایه آمارهای شفاف و کاربردی و همینطور برنامه ریزی های بیشتر را در تمامی مباحث حساس فرهنگی، اجتماعی برپا کرد.

  • امیر (یاشار) شیرین زاده