دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

نوشتن وسیله ای کارآمد برای تخلیه هیجانات و احساسات فردی است. من نیز از نظر تیپ شخصیتی ، فردی برونگرا و هیجانی هستم. همچنین علاقه زیادی به موضوعات خارج از روانشناسی هم دارم. اینجا را برای نوشته های شخصی ام و تحلیه افکار و هیجانی ام قرار دادم. سالها پیش بزرگی به من گفت: نه خودت را جدی بگیر و نه زندگی را. شما هم اگر اینجا را خواندید نه نوشته های من را جدی بگیرید و نه زندگی شخصی ام را. اگر مایل به خواندن نوشته های علمی و روانشناختی بنده بودید، به سایت مرکز به ادرس DrRavanshenas.com و یا روزنامه آرمان امروز صفحه شانزدهم سر بزنید.

آخرین نظرات

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
میدونم یکم مسخره و غیر طبیعی میاد
ولی امروز داشتم با خودم فکر میکردم که اگر تنها یک آرزو بتونم در سال انجام بدم که مطمئن باشم محقق میشه، چه آرزویی می کردم؟
خیلی چیزا به ذهنم رسید. از آرزوها و رویاهای شخصی خودم تا بهبود وضع این مملکت ویرانه.
ولی راستش را بخواید خیلی نگران یک نفر هستم.
نگرانم اتفاقی براش بیوفته.
اگه دیگه نداشته باشیمش، 
کل ایران رخت مشکی می پوشه.
حتی قناری ها هم سکوت خواهند کرد.
خاک این مملکت هم پیر میشه.
من به امید آهنگ های جدیدت زندگی میکنم استاد.
صدای تو رو این کشور نیاز داره. 
نوای تو رو این نسل هرگز فراموش نمیکنه
آرزوی من زنده بودن شماست استاد.
سرطان در برابر عظمتت چیزی نیست......


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

سرودگان خداوند

و آوازهای کبریایی،

 به یکباره رقص و خروش را در دل آدمی زنده می کند.

و سپاه عشق 

با گرزهای آتشین و سوزنده،

به دنبال شراب کارسازی است 

که همگان را مست،

 و دنیا را به خواب ابدی فرو می برد.

و عشق، این راز سر به مهر، 

در گلوی عاشقان می سوزد و می سوزاند.

سوزشی که از تشعشعات آتش جهنم هم سهمگین تر است.
.....

  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰

امروز وقت دکتر تیروید داشتم. 

من که کلاً به سیستم درمانی کشور خوش بین نیستم. پیشنهاد میکنم شما هم نباشید. آخه چیزهایی دیدم و شنیدم که واقعاً باورش سخته !

 بگذریم.

وقت گرفتم. در حدود دو ساعت و چهل دقیقه در صف انتظار، منتظرانه نشسته بودم. تازه فهمیدم که می گویند منتظر بودن سخت است، یعنی چه. واقعاً انتظار کار سختی است. 

البته فکر نکنید که شلوغی بیمارستان به خاطر دکتر تیروید بود. آن هم نقش داشت. ولی محیط بسیار کوچک بیمارستان و همچنین بی نظمی محسوسی که در سیستم نوبت دهی و پذیرش وجود داشت، قابل توجه بود.

بگذریم.

بعد از یک ساعت انتظار، رفتم تا کمی قدم بزنم. وقتی برگشتم ،صف بسیار طولانی و شلوغی برای سوار شدن به آسانسور شکل گرفته بود. پیر مرد و پیر زن با ویلچر و عصا و واکر و دست به دیوار، منتظر آسانسور بودند. اینقدر صف طولانی بود که انگار غذای نذری امام حسین می دادند!

هر کسی در گوشه و کنار، غُر می زد و می نالید.

- یکی میگفت این چه آسانسوری هستش. همش شش نفر ظرفیت داره. آخه این بیمارستان و یک دونه آسانسور شش نفره ؟؟؟

- دو تا آسانسور دیگه هم اونور داره ولی یک ساله خاموشه. پول برق نمیدن که !!

- اصلن این ساختمون مسکونی بوده ! توی یک کوچه سه متری مگه میزارن بیمارستان بسازی!

- حداقل چهار تا کولر درست نمیزان از گرما و بوی عرق خفه نشیم!


پیر مردی گوژ پشت، که به سختی به واکرِ پلاستیکیِ درب و داغونش تکیه داده بود گفت : اگر همه با هم اعتراض کنیم، آسانسور را عوض می کنند!

از رنجوری و ضعیفی صدای پیرمرد، که در بین جمعیت گم شده بود، شرم کردم. 

نگاهی به پله های باریک و بلند راهرو انداختم. راه خودم را از بین جمعیت به سمت پله ها باز کردم. تصمیم گرفتم بجای استفاده از آسانسور، از پله ها استفاده کنم. 

و همینطور که از این پله های سیاه و تاریک رد می شدم . تا طبقه چهارم با خودم زمزمه می کردم : 

 اگر.

 همه.

 با هم.

 اعتراض کنیم!!!


  • امیر (یاشار) شیرین زاده
  • ۰
  • ۰
 این پنجشنبه رفتم میدان انقلاب. چند تا کتاب خریدم. با خودم گفتم روانشناس جماعت باید آپدیت باشه!
طبق معمول کیسه پلاستیکی نگرفتم. به خودم بالیدم از اینکه من چقدر به فکر طبیعت هستم!
کتاب ها را انداختم روی صندلی شاگرد و استارت زدم.
بعد از ده دقیقه به چراغ قرمز نزدیکی میدان امام حسین رسیدم.
به محض ترمز زدن، چهار پنج تا دختر بچه و پسر بچه سراغ شیشه های ماشین اومدن و شروع کردند به تمیز کردن.
راستش را بخواهید، همیشه در این دو راهی احساس بدی رو تجربه میکنم. 
از طرفی پول دادن به کودکان کار سبب می شود که رفتارهای آنها تقویت شود و به جای رفتن سراغ دنیای کودکانه خود، بیشتر و بیشتر در سر چهارراهها باشند. پدران و مادران آنها هم یاد می گیرند که بچه های بیشتری زایمان کنند. و این یعنی ادامه پیدا کردن چرخه معیوب کودکان کار، تجاوز، کودک آزاری، بی مسئولیتی، مواد مخدر، اعتیاد و .....
از طرفی هم پول ندادن یک جور بی رحمی و احساس گناه را در من ایجاد می کند.
این موضوع کودکان کار و خیابان هم مشکلی شده. هم برای حکومت مردان حامی مستضعفین ! و هم برای یک روانشناس مصلح !
بگذریم.
ششه را پایین دادم و خواهش کردم که تمیز نکنند و توضیح دادم که پول همراهم نیست و هر چی دارم در کارت بانکی ام هست. و سعی کردم توضیح دهم که دروغ نمی گم و واقعاً پول نقد همراهم نیست.
 واقعاً هم همراهم نبود. دروغ چرا ، تا قبر آه آه آه آه !!!
اما کو گوش شنوا. شیشه ها را تمیز کردند و به سراغم آمدند:

عزیزم واقعاً پول خُرد ندارم. 
عمو یک چیزی بهمون بده.
نگاهی به این طرف و آن طرف انداختم. چیزی جز دستمال کاغذی، یک لیوان یکبار مصرف، موبایل،کیف مدارک و کیف کاری ام، نبود.توضیح دادم که واقعاً چیزی همراهم نیست. 
عمو، خوب از این کتاب ها که روی صندلی هست بده. 
اخه اینها کتابهای تخصصی هستش. در مورد افسردگیه. به درد شماها نمیخوره که.
یکی از بچه ها که چشمان درشت مشکی هم داشت پرسید، افسردگی چیه؟ 
گفتم : یکسری آدم ها همیشه ناراحت هستن و حال و حوصله هیچی و هیچکس رو ندارن. بهشون میگیم افسرده
گفت : داد هم میزنن؟
گفتم: یک وقتایی داد هم می زنن
گفت : مثل بابای من. همش میگه حوصله ندارم. مدام هم داد میزنه! فکر کنم از ایناس که بابای من داره!

به خودم آمدم که دیدم چراغ سبز شده و مردم عجول این شهر، دستشان را بر روی بوق ها فشار می دهند. نمی دانستم برم و یا صبر کنم تا دوباره چراغ قرمز شود.


  • امیر (یاشار) شیرین زاده