دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

دست نوشته های خودمونی امیر شیرین زاده

آنچه در دیدگاه یک روانشناس جوان و بلند پرواز، به بینش و روانکاوی نیاز دارد.

نوشتن وسیله ای کارآمد برای تخلیه هیجانات و احساسات فردی است. من نیز از نظر تیپ شخصیتی ، فردی برونگرا و هیجانی هستم. همچنین علاقه زیادی به موضوعات خارج از روانشناسی هم دارم. اینجا را برای نوشته های شخصی ام و تحلیه افکار و هیجانی ام قرار دادم. سالها پیش بزرگی به من گفت: نه خودت را جدی بگیر و نه زندگی را. شما هم اگر اینجا را خواندید نه نوشته های من را جدی بگیرید و نه زندگی شخصی ام را. اگر مایل به خواندن نوشته های علمی و روانشناختی بنده بودید، به سایت مرکز به ادرس DrRavanshenas.com و یا روزنامه آرمان امروز صفحه شانزدهم سر بزنید.

آخرین نظرات
  • ۰
  • ۰
 این پنجشنبه رفتم میدان انقلاب. چند تا کتاب خریدم. با خودم گفتم روانشناس جماعت باید آپدیت باشه!
طبق معمول کیسه پلاستیکی نگرفتم. به خودم بالیدم از اینکه من چقدر به فکر طبیعت هستم!
کتاب ها را انداختم روی صندلی شاگرد و استارت زدم.
بعد از ده دقیقه به چراغ قرمز نزدیکی میدان امام حسین رسیدم.
به محض ترمز زدن، چهار پنج تا دختر بچه و پسر بچه سراغ شیشه های ماشین اومدن و شروع کردند به تمیز کردن.
راستش را بخواهید، همیشه در این دو راهی احساس بدی رو تجربه میکنم. 
از طرفی پول دادن به کودکان کار سبب می شود که رفتارهای آنها تقویت شود و به جای رفتن سراغ دنیای کودکانه خود، بیشتر و بیشتر در سر چهارراهها باشند. پدران و مادران آنها هم یاد می گیرند که بچه های بیشتری زایمان کنند. و این یعنی ادامه پیدا کردن چرخه معیوب کودکان کار، تجاوز، کودک آزاری، بی مسئولیتی، مواد مخدر، اعتیاد و .....
از طرفی هم پول ندادن یک جور بی رحمی و احساس گناه را در من ایجاد می کند.
این موضوع کودکان کار و خیابان هم مشکلی شده. هم برای حکومت مردان حامی مستضعفین ! و هم برای یک روانشناس مصلح !
بگذریم.
ششه را پایین دادم و خواهش کردم که تمیز نکنند و توضیح دادم که پول همراهم نیست و هر چی دارم در کارت بانکی ام هست. و سعی کردم توضیح دهم که دروغ نمی گم و واقعاً پول نقد همراهم نیست.
 واقعاً هم همراهم نبود. دروغ چرا ، تا قبر آه آه آه آه !!!
اما کو گوش شنوا. شیشه ها را تمیز کردند و به سراغم آمدند:

عزیزم واقعاً پول خُرد ندارم. 
عمو یک چیزی بهمون بده.
نگاهی به این طرف و آن طرف انداختم. چیزی جز دستمال کاغذی، یک لیوان یکبار مصرف، موبایل،کیف مدارک و کیف کاری ام، نبود.توضیح دادم که واقعاً چیزی همراهم نیست. 
عمو، خوب از این کتاب ها که روی صندلی هست بده. 
اخه اینها کتابهای تخصصی هستش. در مورد افسردگیه. به درد شماها نمیخوره که.
یکی از بچه ها که چشمان درشت مشکی هم داشت پرسید، افسردگی چیه؟ 
گفتم : یکسری آدم ها همیشه ناراحت هستن و حال و حوصله هیچی و هیچکس رو ندارن. بهشون میگیم افسرده
گفت : داد هم میزنن؟
گفتم: یک وقتایی داد هم می زنن
گفت : مثل بابای من. همش میگه حوصله ندارم. مدام هم داد میزنه! فکر کنم از ایناس که بابای من داره!

به خودم آمدم که دیدم چراغ سبز شده و مردم عجول این شهر، دستشان را بر روی بوق ها فشار می دهند. نمی دانستم برم و یا صبر کنم تا دوباره چراغ قرمز شود.


  • ۹۶/۰۶/۰۳
  • امیر (یاشار) شیرین زاده

کودکان کار

نظرات (۲)

باسلام واحترام:
جناب آقای شیرین زاده ارجمند،ضمن عرض تشکر و تبریک بابت قلم  زیبایتان...

متأسفانه کودکان کار روز به روز در جامعه ،رو به گسترش می باشد و ای کاش تمامی روانشناسان عزیز سرزمین مان ،چنین نگرشی نسبت به این کودکان داشتند.

پاسخ:
ممنونم از شما خانوم دکتر
باسلام واحترام:
جناب آقای شیرین زاده ارجمند،ضمن عرض تشکر و تبریک بابت  نگارش  زیبایتان...

متأسفانه کودکان کار روز به روز در جامعه ،رو به گسترش می باشد و ای کاش تمامی روانشناسان عزیز سرزمین مان ،چنین نگرشی نسبت به این کودکان داشتند.

پاسخ:
ممنونم از شما خانوم دکتر گرامی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی